دروغگو
قرار بود پیرزن کهنسال را از خانه اش که نیمه ویران بود و کسی را نداشت که از او مراقبت کند سرای سالمندان ببریم. دو جوانمردی که سالها پیشش با همسر زن پیمان بسته بودند، نگهدارش باشند، با توجه به شرایط جدید زندگیش و وخامت حال و روزش، توان جمع و جور کردن را دیگر نداشتند. سالها هر روز به او سر میزدند، تغدیه خود و حتی گربه هایش را انجام میدادند، سعی میکردند بهداشت خانه و ایشان در سطح معقولی باشد و همه اینها برای این بود که سالها پیش پیمان بسته بودند. با هر دو شان صحبت کردم، هر دو در وسط بازار به دنیا آمده بودند، نه مدرسه خاصی رفته بودند و نه استاد و معلم خاصی داشته اند نمیدانم آن روزگاران چه داشت که چنین آدم هایی تربیت میشد و این روزگار چه ندارد که با هزارها معلم و مدرسه خصوصی و اساتید برجسته، چنین جنسی از آدم ها تربیت نمیشود.
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
باری
اگر به پیرزن میگفتیم قرار است سرای سالمندان برود، به هم میریخت. نمیپذیرفت و کلی داستان پیش می آمد و من دروغ گفتم😔😔:
مادر از لحاظ بهداشتی اینجا آلودست و شاید نیاز به سمپاشی باشد و چند روز شما سرا برو تا به سلامتیت آسیب نرسد.
اکنون پشیمانم از این دروغ. خیلی خیلی.
خدایا بابت این دروغ توبه میکنم.
اگر دروغ نمیگفتم احتمالا نیاز به پزشکی قانونی و حکم محجوریت گرفتن از قاضی و کلانتری و ... داشت و این یعنی چند هفته کار بیشتر و در معرض آسیب قرار گرفتن پیرزن. تازه اگر قبول نمیکرد بیایید مجبور به اعمال زور میشدیم.
دوستان لطفاً اگر برای ممواردب اینچنین راهکاری اخلاقی برایم داشتند بیان کنند.
باشد که لطف الهی از این دروغم درگذرد
@parrchenan
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|