چند بار منزل پیرزن رفته ام. به اداره زنگ میزند و میگوید برادر شوهرش ترخیص شده و در زیر زمین خانه است. میگویم پیگیر خواهم شد. حال جسمانی خوبی ندارم بدن درد شدیدی دارم، فکر میکنم بند بند بدنم در حال جدا شدن است، وقت ناهاریست به آن میلی ندارم و میروم جایی پیدا میکنم و دراز میکشم، تا چشمانم سنگین می‌شود، رویای نامفهومی از پیرزن و فریادخواهیش را میبینم. عصر به بازدید منزل پیرزن میروم. درد بدنم شدت گرفته. پیرزن میگوید، پیرمرد اچ آی وی هم دارد و کسی نزدیکش نمیشود، اگر هم نزدیکش شود با ماسک و دستکش.
از پله های زیر زمین که میروم پایین بوی نَمور و رطوبت و بوی پیر مرد سالخورده و مسائل بهداشتی اش با درد بند بند بدنم گره میخورد. پیرمرد سه ماه بیمارستان بستری بود. بر روی یک قالیچه بسیار کهنه دراز کشیده بود و دو متکای کهنه تر زیر سر داشت و لهافی بر روی پاهایش کشیده بود، دستانش تا پایین مچ، خالکوبی شده بود. درست مثل همه وسایل کهنه و اوراقی که در زیر زمین انبار شده بود، او هم کنار آنها دراز کش اما نسبتا سرحال افتاده بود و همه اینها هیبت مرگ را در ذهنم پر رنگ میکند، پیرمرد در بند نازکی از هستی و نیستی بود و بوی مرگ را میشد شَنید. فضای سنگین مرگ بر سینه ام فشار می آورد. درد جسمانی ناشی از سرما خوردگی این چنینم کرده بود گویی. با همسایه ها صحبت کردم قرار شد تا مقدمات فرایند جابجایی اش، که چند روزی طول میکشد به آب و نانش برسند. آن ترس خیالی که نسبت به مُسری بودن بیماری اش از طریق هوا بود را هم با چند بار رفتن پیش مریض و با او احوال پرسی کردن زدودم.
*
به کمک برادرم رفته ام و در مغازه لوازم التحریری در حال جابجایی دفتر ها و دفترچه ها هستیم.
چقدر نسبت به گذشته دفترها شیک و با جنسیت مرغوب شده است. آدم کیف میکند در آنها مشق بنویسد. یاد بچگی خود می افتم. پدرم سال سوم یا چهارم دبستان بود که رفت چند کارتون از آن دفترها که تعلیم و تعلم عبادت است در پشت جلدشان چاپ شده بود گرفت و تقریبا تا پاپان دانشگاه از آن استفاده کردم. فکر کنم یکی دو جلد هم هنوز مانده باشد. در این بین سالهایی هم بود که اشانتیون، چند تا شصت برگ خط کشی شده که جلد اولش دو قو‌ در حال شنا کردن هستند هم گرفت. این روزها بچه ها خودشان می آیند دفتر و لوازم التحریر خود را میگیرند، در حالیکه آن روزگار اصلأ چنین پنداری به ذهن ما خطور نمی‌کرد. همین گونه پندارها عوض میشود. به همین سادگی.
مهرتان مبارک. به نظرم زیباترین نام در میان دوازده برج تقویم خورشیدی، از آن مهر است و اگر کسی چون این خُردک، از کلمه، مست و پاتیل میشود، مهر از آن کلمه هایست که بار معنای و نئشگی بالایی دارد.
*
همکارم میگوید برای پیگیری پرونده ،فلانی را دیده است. شما خوانندگان با این سر تیتر با او آشنا هستید:
« گفتم مردانه می آیی یا نامردی؟ باز گریه مرد. زدم زیر بغلم او دست و پا میزد( چابالرد) تا دم در که رفتم، گفت مردانه می آیم) آن روزها کچل کرده بودم و از من تقاضای تلفن داشت و میگفتم من سرباز هستم و همکار همراهمان ریس؛ از او بخواه».
خلاصه همکارم گفت بعد از سم زدایی و خارج شدن از بیمارستان حالش بسیار خوب بود و حال همکار سرباز را پرسیده است.😄😄😄
حس خوبی گرفتم، خییییییلی
***
آن دو جوانمرد را هم خاطرتان هست؟
جمعه به دیدار پیرزن رفته بودند. گفتند حالش بسیار خوب بود و پیرزن فکر میکرد در بیمارستان خوبی بستری است و کلی رفیق پیدا کرده بود. از تنهایی در آمده بود.

اینها را مینویسم چون معدودی از خوانندگان پیگیر هستند و رسم جوانمردی نیست از تلخی روزگار بنویسم و شما خوانندگان جان را در آن شریک کنم اما در شیرینی خوردن پس از آن تک خوری کنم.

@parrchenan