این داستان برای مدتها پیش است.
رفته بودیم درکه و در جنگل کارا نشسته بودیم. دیگه درختای گردوش بار نمیدهند. فقر آهن دارند گویی. فردی آمد و آب را به سمت درختانی که آب نمیخوردند هدایت کرد. با او به حرف درآمدم، شاطری بود. میگفت تا پاییز، هر وقت می آید اینجا جلوی لانه مورچه ها نان می‌گذارد و خیس میکند، تا آنها هم فصل سرما، چیزی برای خوردن داشته باشند.

این روزها که بعضی خاصان نگران گربه های شهرند آن خاص ترین ها نگران مورچه های شهر بودند.
سحر که بیدار شدم، سردی پاییز را در بالای پتو احساس کردم و دلم نمی آمد از زیر آن بدر آیم . آخر کندم، از جایم. شیرینی صبحگاهی که داشتم میخوردم قطع کوچکی افتاد و با خودم گفتم چه خوب میشد سهم مورچه ها میبود اگر در خانه ما، بودن مورچه جرم نبود و یاد آن شاطر چند ماه پیش افتادم.
پاییز اومده پاییز اومده
پی ولگردی.

با چنبر که از کنار درختان ولیعصر میرکابم، برگهای ملول و رنگ پریده شان نشان از ولگردی نسیم پاییز میدهد.
روزهایی که خزان برگها زیادتر و برگهای بیشتری در معابر میریزد به درونی ترین قسمت وجودیم پناه میبرم.
خزانی که یاد آور مرگ است. و انسان تنها موجود مرگ آگاه است. مرگ خود و عزیزانش.
این روزها کم کم مورچه های شهر به دل خانه های خود به درونی ترین قسمت خانه شان می روند


امروز پاییز آمد
سرد است و نسیم پاییزانه
خش خش برگها را فریاد میکند
نئش برگها را این سو و آن سو می‌کشاند

@parrchenan