به همراه پدر و دو فرزندش و مامور کلانتری، سوار ماشین شدیم و به کلانتری رفتیم. خانه شان هیچ نداشت، جز یک موکت و یک پتو و یک تلوزیون و یک سی دی من. پدر مدعی بود غذا را از بیرون تهیه میکند. دختر بزرگ‌تراش که نوجوان بود ماه پیش فرار کرد و بهزیستی آمد. مرد عصبی و افسرده در نهایت آنچه میتوانست بود. به او گفتم قاضی حکم داده بچه ها پزشکی قانونی بروند و تا سه ماه در بهزیستی باشند تا تعیین تکلیف. ولی اگر خواهان بچه ها هستی بیا آدرس و مشخصات حکم را بدهم برو پیش قاضی، همین امروز حکم را عوض کن. قبل تر هم احضاریه اش را خودم به او داده بودم و باز نرفته بود. مرد حرف خودش را میزد و گفت پیش قاضی نخواهد رفت.
:یکسال مادر بچه ها مرده و من هر روز از بیرون برای بچه ها غذا گرفته ام. ارثی که بهم رسیده، چیزی دیگر از آن برایم نمانده. اصلا بچه ها مال شما، الان خودم میروم تنها روی همان یک پتو میخوابم و راحت میشوم . یکهو نامه را پاره کرد و از کلانتری بیرون زد. دختر چهار ساله اش بی تاب شد. آمد برود دنبال اش که گرفتمش. تقلا میکرد. سوار ماشین شدیم. گریه سختی داشت و نفس اش بند می آمد. لیسه میرفت. مستصل به معنای واقعی شده بودم. طاقت نگاه کردن به گریه های این کودک را نداشتم. به راننده گفتم، کج کند و بجای پزشک قانونی برویم اداره. در اداره به کمک اسباب بازی ها و درایت و نگاه مادرانه و تاکید میکنم نگاه مادرانه همکارم، کودک آرام شد. قرار گرفت. واقعا اگر این عروسکها نبود، این ماشین اسباب بازی ها نبود و نگاه و تجربه مادرانه همکارم نبود، چگونه میخواستیم آرامش کنیم؟ از همکارم تقاضا کردم یک مصاحبه عمیق از برادر بزرگش انجام دهد، تا اگر پدر، مشکل اش حاد نباشد، برویم حکم را عوض کنیم. بچه ها قرار گرفته بودند. با کمک اسباب‌بازی ها خنده شان در آمده بود. با خواهر بزرگترشان تلفنی صحبت کردند و در نهایت به مراکز نگه داری کودک تحویل شدند.
پدر از پدری فقط این را میدانست که شکم بچه ها سیر باشد. حالا شپش زده اند وظیفه دولت است مامور بهداشت بفرستد به او یاد بدهد. دندان بچه خراب است، خودش می افتد و درست میشود. بچه در زیر زمینی که اجاره کرده حبس باشد و صدایش در نیایید و او ۲۴ ساعته سیگار بکشد و همین.
همچنان به نقش اسباب‌بازی ها و تجربه مادرانه فکر میکنم که اگر نبود، چه بلایی سرم می آمد، دخترک که آرام شده و غرق در اسباب بازی میشود، میپرسم باهام دوستی؟ به علامت مثبت سر تکان میدهد. انگار سنگی از روی سینه ام برداشته باشند، بوسش می کنم و میروم موز و لواشکی که از خانه آورده ام را جلویش می گیرم و میپرسم کدامش؟
درنگ نمیکند
لواشک.

یاد پینو کیو می افتم که در شهر بازی، خر شد. کودک خام بهشت اسباب بازی های ما شد. درست است که پدر سالمی نبود اما پدر، همه چیزی بود که او در این چهار سال دیده بود. ما با کدام بازی خام میشویم؟ شهر بازی ما بزرگا چیست؟
می رکابم و به قطره های بارانی که شدت گرفته اند و از آن لذت میبرم، نگاه میکنم و به شیفت امروزم فکر میکنم.


خستگی لحظات جیغ و یی تابی کودک و آن نوع گریه اش، بی نهایت خسته ام کرد. استیصال به معنای واقعی را آن لحظات تجربه کردم.


شیفت عصر هم داستانی دگر، بسیار غمین و البته مملو از امید داشت که اگر عمری بود، روزی دگر خواهم نوشت.
از باران پاییزه لذت بریم.

 

@parrchenan