پرچنان:
با این که دخترک چهار ساله ما به کمک شگرد مادرانه همکارم آرام گرفت ( پست قبلی) و به مراکز مربوطه تحویل دادیم، اما شبش با این که زیر باران تند تهران، رکابیده بودم و جانی در بدنم نمانده بود، خواب عمیقی نتوانستم بکنم. تا چشمانم گرم میشد، کابوسی به سراغم می آمد: کودکی مجسمه ای از جنس مجسمه های چینی در راهرویی جلوی رویم بود و آهسته که جلو میرفتم تا تماشایش کنم، حرکت میکرد و چون شبح ای وارد وجودم میشد. از خواب میپریدم و تلاش می‌کردم نخوابم، اما خسته تر از آن بودم و باز خوابم میبرد و باز...
*

دختری سیزده ساله است که عقد کرده است. به همراه معلمی( آفتاب کاری) به منزلشان میرویم. دخترک مزدوج،دو خواهر کوچکتر از خود هم دارد. معلم، به بهانه درس هایی که دخترک ضعیف بوده، به داستان زندگی آنها ورود کرده است. موج غم و افسردگی را در کودک وسطی و مادر نیز میتوان مشاهده کرد. معلم برای هر کدامشان، یک هدیه ای آورده و به کمک کاغذ کادو، کادو پیچ شده شده است. از نگاهشان و اینکه بلد نبودند باز کنند میشد حدس زد اول بار است این‌گونه، به آنها کادو میگیرند. ما هم چند عدد از عروسکها و اسباب بازی هایی که بدستمان رسیده است را برده ایم. هر کدام به نوعی تلاش میکنیم، یخ موجود در سپهر اتاق را ترکی بر آن وارد کنیم. نسبت به دو کودک آخری موفق ام اما متاسفانه نسبت به کودک مزدوج، یک گارد ذهنی دارم. نمیتوانم کودکانه بنگرمش. هر کار میکنم نمیتوانم بر این گارد ذهنی خیالی و زائد غلبه کنم. با او رسمی صحبت میکنم و عنان زبان را به دست معلم ( آفتابکار )باهوش و پر انرژی میسپارم که در کار خود در همین چند دقیقه تبحر خاصی نشان داده است.
پروژه سنگینی در پیش دارد و فقر فرهنگی که در این خانواده است را قرار است برایش پیامبری شود.
از این که برای این کودک مزدوج نمیتوانم کاری کنم، غمینم و از این که آدمی شکوفا شده را توانسته ایم با این خانواده لینک کنیم، بسیار خوشحال. بسیار در بسیار
*
اول محرم بود که یک مورد اورژانس، گزارش شد. مادری به استیصال رسیده بود و بیان کرده بود، قصد انتحار دارد. روزی بود که حال جسمانی مناسبی نداشتم و درد در بدنم زبانه میکشید چون آتش.
وارد خانه اش شدم. مادربزرگی بود به همراه نوه اش زندگی میکرد. و مادربزرگ نیاز به یک شنونده فعال داشت. با همه دردی که داشتم، تلاش کردم، به حرفهایش، گریه هایش، غصه هایش گوش کنم. تهدیدم کرد، اگر کمکم نکنید، انتحار میکنیم . ازش تا بعد از عاشورا فرجه خواستم. و باز دست به دامن معلمین( آفتاب کاران) شدم و دو عزیز خدا با آنها لینک شدند. یکی از آنها خاله خودم هست و بعد از دیدار اولشان، نگران وضعیت معیشتی آنها شده بود. گفتم خاله: آرام، آرام.
مادربزرگ داستان ما اینک نسبت به آن روزی که دیدمش و حرف از انتحار میزد، بسیار پر امید تر است. این که صدایش در این روزگار شنیده شده است. این که دو مهربان، همقدم زندگی او شده اند، پس « تنها» نیست. امان از این بار زندگی و امان تر از این تنهاییْکه زیر بار روزگار مانده باشد.
واقعا حضور این معلمین داوطلب( آفتاب کاران) نعمتی است برای ما، اورژانس اجتماعی ،چون اورژانس پزشکی نیست، نیاز به یک مداخله مددکاری که دوره زمانی بسیار طولانی تری نسبت به پزشکی دارد و این امکان توسط معلمین داوطلب ( آفتابکار) برای ما فراهم میشود و دوم اینکه وقتی معلم داوطلبی( آفتابکاری) بی واسطه رُخ به رُخ، فیس تو فیس، چشم تو چشم، با نیازمندی با فقیری، با مسکینی، با درد داری، مواجه میشود و دست علی،دست کمک ، به او میدهد، تماشایی است. برق محبت و آبشار محبتی که در آن سپهر وجودی ،جاری است، گویی دیدنی است و چه سعادتمندیم ما که گاهی تن در این آبشار و چشمه میزنیم و از نور آن حس زیبا شدن پیدا میکنیم.
نمیدانم این تخم لق کمک کردن توسط واسطه ای، توسط فرد سومی، را چه کسی به بهانه، عزت نفس مددجو، تکریم مددجو، ناراحت نکردن مددجو، در اذهان ما کاشت که ارتباط، فقیر و غنی را محدود و کم کرد. در ادیان و اسطوره‌ها و امثال و حکم ها هیچگاه حکم نشده است که کمک ،توسط واسطه ای انجام گیرد .‌ اتفاقا متن مقدس با جملات امری، به اهل ایمان، سفارش کرده است، فقط آنکه همراه با منت نباشد، همراه با آزار نباشد.
خوانندگان جانم، تن و جان خود را از این چشمه های پر از محبت محروم نکنید. بی واسطه رخ به رخ به دیدار شاید خداگونی مشرف شوید.

***
گاهی عزیزانی که گاهی پرچنان را میخوانند میپرسند آفتاب کار چیست یا کیست؟
انسان هایی هستند که از طریق ما به بهانه مثلا درس وارد زندگی خانواده هایی میشوند( از طریق ما) که بیشتر دچار « فقر فرهنگی» هستند. و آن خانواده ها از طریق مشاهده رفتار خوب آنها، راه و رسم زندکی بهتر را فرا می‌گیرند.
در واقع در زندگی شب زدگانی، آفتاب کاری میکنند.


@parrchenan