خُردک
بعد از ناهار بود که مادر مددجو بهم زنگ زد، گفت تا آخر ماه باید از خانه ای که نشسته ایم بلند شویم. دگر هیچ نداشتند. احتمالا باید چادر میزدند. حتی آن عروسک ترسناک را هم کودکش نخواهد داشت و آن چشم زخمهای آویزان را. آموزش و پرورش و مدرسه برای ثبت نام پسرک، بازی در می آورند. پسرک میگوید ما دیگه هیچ نداریم چرا و چگونه بروم درس بخوانم؟ کجا بخوانم؟
( لعنتی راست میگه، خیلی)
شوهر معتادش برای ترک نیامده از ما نامه بگیرد.
همچنان این خانواده و بخصوص ستون در نقش مادر یا همسر را، قوی میبینم و در نتیجه ساختار خانواده هنوز فرو نپاشیده، ارزش کار دارند.
تلفن را قطع میکنم، طوفانی از افکار با سرعت هزاران متر بر ثانیه در ذهنم میچرخد. همکار دلسوزم هم عصبی شده، بگذار یک هفته بیرون بخوابند تا مرد داستان به خودش بیاد.
سهیل، لعنتی، هوا سرده، و سرد تر میشه. خود خانه که بیخ بیابان هست و آن دو کودک دیگر به کمک مادر، مشکل خاصی نداشتند. پسر وسطی شبیه خان ها نشسته بود و زئوس خوبی داشت، دنبال درسش بود. دخترک هم شیطنک خاص کودکی داشت و خجالتی بود.
تماس میگیرم
هر چه پول مردم دستم هست را تصمیم میگیرم برای این خانواده هزینه کنم.
:فردا با نامه ثبت نام پسر بیا و شوهرت هم بیاد برای به کمپ رفتن( احتمال اش کمه شوهرش، بیاد). با صدای بلند تری صحبت میکنم . مادر پسرک قبول میکند و شروع به در دل میکند، نیاز به شنونده داشت. من اما تلفن را قطع میکنم.
تا شب کیفم کوک نیست، به خانه میرسم، پسرک شبانه روزی ام، پی ام میدهد که میخواهد انتحار کند. حتی به نوع و چگونگی آن فکر کرده و میخواهد از بلندی خود را پرتاب کند. له له ، وارد دیالوگ با او میشوم. حق نان و نمکی که گردن هم داریم را یاد آوری میکنم. وقت ملاقات میخواهم، قبول میکند. تا روزی دگر.
( لعنتی راست میگه، خیلی)
شوهر معتادش برای ترک نیامده از ما نامه بگیرد.
همچنان این خانواده و بخصوص ستون در نقش مادر یا همسر را، قوی میبینم و در نتیجه ساختار خانواده هنوز فرو نپاشیده، ارزش کار دارند.
تلفن را قطع میکنم، طوفانی از افکار با سرعت هزاران متر بر ثانیه در ذهنم میچرخد. همکار دلسوزم هم عصبی شده، بگذار یک هفته بیرون بخوابند تا مرد داستان به خودش بیاد.
سهیل، لعنتی، هوا سرده، و سرد تر میشه. خود خانه که بیخ بیابان هست و آن دو کودک دیگر به کمک مادر، مشکل خاصی نداشتند. پسر وسطی شبیه خان ها نشسته بود و زئوس خوبی داشت، دنبال درسش بود. دخترک هم شیطنک خاص کودکی داشت و خجالتی بود.
تماس میگیرم
هر چه پول مردم دستم هست را تصمیم میگیرم برای این خانواده هزینه کنم.
:فردا با نامه ثبت نام پسر بیا و شوهرت هم بیاد برای به کمپ رفتن( احتمال اش کمه شوهرش، بیاد). با صدای بلند تری صحبت میکنم . مادر پسرک قبول میکند و شروع به در دل میکند، نیاز به شنونده داشت. من اما تلفن را قطع میکنم.
تا شب کیفم کوک نیست، به خانه میرسم، پسرک شبانه روزی ام، پی ام میدهد که میخواهد انتحار کند. حتی به نوع و چگونگی آن فکر کرده و میخواهد از بلندی خود را پرتاب کند. له له ، وارد دیالوگ با او میشوم. حق نان و نمکی که گردن هم داریم را یاد آوری میکنم. وقت ملاقات میخواهم، قبول میکند. تا روزی دگر.
@parrchenan
این دو عکسی که برای این پست در کانال تلگرام گذاشتم را بسیار دوست میدارم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|