برق صاعقه
جوانم می گوید میخوام برم سمت بومهن، اما صبح، کاپشن یادم رفت بپوشم. از خورجین دوچرخه کاپشنم را در می آورم و میگم بیا با این برو. میگه این برام خیلی بلنده. متعجب میشوم و میگویم بپوش ببینم. نه تنها بلند نبود یک نمه هم کوتاه میزد. ازش میپرسم واقعا بلندِ؟
نه آقا. اون موقع که بچه بودیم و میدادی می پوشیدیم بلند بود. طبق احوال آن روزگار حرف زده بود. :آقا تو مرا بزرگ کردی ها. مثل یک پدر. میگوید و بلند میخندد. این کاپشن را نمیخوای بندازی دور؟ رنگش عوض شده، کش سر آستین، خودش را ول کرده، زیپش هم که این جوری!
شش سال در شبانه روزی مربی بودم. برای اینکه به بچه ها سرما نزند، هنگام خروج از درب ساختمان، بهشان کاپشن ورزشی که می انداختم روی دپشم را میدادم بپوشند. و او آن زمان کودک بود و من جوان. و او اینک جوان است و من میان سال. به گذر زمان، هستی و نیستی، مرگ ، هر روز هر روز، هر شب هنگام رکابیدن، فکر میکنم ، اما این روزها و این برج سال، خیلی بیشتر. زمانی همان کاپشن، بزرگش بوده و اینک اندازه. و اینگونه کاپشنی گذر زمان و فرصت اندک زندگی و کلی خاطره و زمانی که گذشته است را به ما یاد آوری کرد.
زمان فصل سرد سال که میرسید یک کاپشن ورزشی داشتم که مثل عبا رو دوشم می انداختم و چون شبانه روزی خانه ای حیاط دار بود و بچه ها دائم بیرون میرفتند، آن را از دوشم بر میداشتند و میپوشیدند و بیرون میزدند.
میگفتن: آقا این کاپشن برات بزرگ نیست ؟
بعد داستانش را توضیح میدادم، بارها و بارها و همیشه بچه ها میخندیدند.
:راهنمایی بودم که با بابام رفتیم مغازه و خریدیم، به بابا گفتم، بزرگ نیست؟ گفت بزرگ تر که بشی اندازت میشه، زودی داری قد میکشی.
و حالا بچه ها آستین درازش را نشانم میدهند و میپرسند بابات انتظار داشت چقدر بزرگ شی؟
آن کاپشن را فکر کنم یکی از بچه ها که قاچاقی رفت سوئد با خودش برد و اینگونه داستانش تمام شد.
و هر داستانی، یک اتمامی دارد
ما آدم ها هم برای خود داستانی هستیم. هستی ما بر این کره خاکی، نسبت به زمان دراز هستی، از برق، صاعقه ای کمتر است، آن را دریابیم.
نه آقا. اون موقع که بچه بودیم و میدادی می پوشیدیم بلند بود. طبق احوال آن روزگار حرف زده بود. :آقا تو مرا بزرگ کردی ها. مثل یک پدر. میگوید و بلند میخندد. این کاپشن را نمیخوای بندازی دور؟ رنگش عوض شده، کش سر آستین، خودش را ول کرده، زیپش هم که این جوری!
شش سال در شبانه روزی مربی بودم. برای اینکه به بچه ها سرما نزند، هنگام خروج از درب ساختمان، بهشان کاپشن ورزشی که می انداختم روی دپشم را میدادم بپوشند. و او آن زمان کودک بود و من جوان. و او اینک جوان است و من میان سال. به گذر زمان، هستی و نیستی، مرگ ، هر روز هر روز، هر شب هنگام رکابیدن، فکر میکنم ، اما این روزها و این برج سال، خیلی بیشتر. زمانی همان کاپشن، بزرگش بوده و اینک اندازه. و اینگونه کاپشنی گذر زمان و فرصت اندک زندگی و کلی خاطره و زمانی که گذشته است را به ما یاد آوری کرد.
زمان فصل سرد سال که میرسید یک کاپشن ورزشی داشتم که مثل عبا رو دوشم می انداختم و چون شبانه روزی خانه ای حیاط دار بود و بچه ها دائم بیرون میرفتند، آن را از دوشم بر میداشتند و میپوشیدند و بیرون میزدند.
میگفتن: آقا این کاپشن برات بزرگ نیست ؟
بعد داستانش را توضیح میدادم، بارها و بارها و همیشه بچه ها میخندیدند.
:راهنمایی بودم که با بابام رفتیم مغازه و خریدیم، به بابا گفتم، بزرگ نیست؟ گفت بزرگ تر که بشی اندازت میشه، زودی داری قد میکشی.
و حالا بچه ها آستین درازش را نشانم میدهند و میپرسند بابات انتظار داشت چقدر بزرگ شی؟
آن کاپشن را فکر کنم یکی از بچه ها که قاچاقی رفت سوئد با خودش برد و اینگونه داستانش تمام شد.
و هر داستانی، یک اتمامی دارد
ما آدم ها هم برای خود داستانی هستیم. هستی ما بر این کره خاکی، نسبت به زمان دراز هستی، از برق، صاعقه ای کمتر است، آن را دریابیم.
@parrchenan
+ نوشته شده در جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|