شب است و آخرین شیفت هفته را تمام کرده ام و بسمت خانه میرکابم. چهارشنبه است و خیابان شلوغ تر و ‌پر جنب و جوش تر و برای کودکانی که در ماشین ها هستم، جلب توجه کننده هست، فردی که رکاب میزند. و مسیر رکاب زدنم را سعی میکنند دنبال کنند و یا خنده ای و شکلکی بفرستند و بفرستم، با خودم فکر میکنم، چرا من رکاب زن باید برای یک کودک جلب توجه کننده باشم ؟
به کودکی که امروزمان با او گذشت ذهنم میکشد، غزال. شما خوانندگان فکر کنم اگر از اول دنبال کننده پرچنان بودید، دو بار نیز از او خوانده باشید. این که به بازدید خانه مادر معتادش دقیقا سال پیش رفتیم و از طریق نشانه ها و شستشوی لباس کودک و روی بند آویزان بودندش، به این نتیجه رسیدیم که مادری خوب برای کودک است و دومین مطلب پیرامون آشنا دیدن در جمع معتادان و حس راحتی که او و من داشتم بود.
باری برای بار سوم، حکم گرفتیم که مادر برود ترک کند و کودک به طور امانی در بهزیستی باشد. غزال نسبت به سال پیش شیطون تر شده بود و با همه زودی رفیق میشد. او سبیل هایم را میکشید و من ادای مو کشیدنش را در می اوردم.
این که برای مادر غزال، صبحانه تهیه می کنم و در حالیکه دانه های عرق پیشانی اش را پوشانده، آرام دم گوشم زمزمه میکند که شرمنده دادش، سیگار نکشیدم و...
این که به او میگویم، شما هم جای مادر من . و بعد خنده ام میگیرد از این حرف.
لحظات آخر بودن ما کنار غزال است و میخواهیم او را به مربی مربوطه تحویل دهیم، از دقایقی قبل، کلی حرف زده ام و مقدمه که اینجا جایی دارد پر از تاب و الکنگ و سرسره و بشدت مشتاق دیدار انجاست. به مادر میگویم ، جلو بچه گریه نکنی ها. یکسال فرصت دادیم،
: معتاد جماعت باید بالاسرش زور باشه.
مربی می آید و غزال را می‌برد. چنان بای بایی و چنان خوشحالی دارد از اینکه به سرزمین سرسره ها و تاب ها می رود که حد ندارد. از نظرم دور میشود و به این فکر میکنم، ادمی چقدر پینوکیوست.
مادر غزال را به کمک همکارام برایش کمپی آماده میکنیم و میبرمش آنجا. تلفن خودم را میخواهد، نگاهش به من ، نگاه یک دوست است، تلفنم را میدهم.
معمولاً آنها وقتی تلفن شخصیت را میدهی ، به تو مومن میشوند. دم در کمپ از او خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشوم. ساعتی بعد شوهرش به تلفنم زنگ میزند که من هم میخواهم ترک کنم، برای او هم باید کمپی پیدا کنم، به فکر هزینه هایش و متادون درمانی بعد از آن مجبورم باشم. خوشحالم که مرا دوست یافتند و ناجی. به غزال بر میگردم. اکنون احتمالأ بازی اش تمام شده و نه مادرش هست و نه ما، باید به بودن در کنار مربی ها عادت کند. پینکوی چوبی، در کاخ بازی ها، خر شد. فکر کنم غزال هم.
در کوچه تاریکی میرکابم، از آنها که وسط کوچه جای جوی آب دارد، نور چراغ ماشین جلویی بر چشمم نشسته و جایی را نمیبینم، صدای کودکی سه ساله و هم سن و سال غزال را میشنوم:
مامان دوچرخه.
تشخیص نمیدهم در کجای کوچه هستند. باز به سوال خودم بر میگردم، چرا کودکان به عبور دوچرخه حساس ترند. به سه راه زندان رسیده ام و شیب خیابان را رو به شمال میرکابم. در گوشم یک موسیقی حزن انگیز عربی، در حال پخش است. ناگهان صدای ضعیفی میشنوم، دقیق تر میشوم، میبینم نوجوان، حوانی از طبقه کارگر با تیپ کارگری و کتی که روی آن پوشیده در کنارم تند تند گام بر می‌دارد و مخاطبم قرار داده:
میای مسابگه؟
بله؟
میگم میای مسابگه؟
از حزن خواننده عربی خارجی میشوم، روی رکاب دوچرخه می ایستم و میگم بریم. میدود و من هم تند میکنم، از او‌که فاصله‌ میگیرم می پرسم تا کجا؟
بی خیال میشود و ول میکند.
وسیله ای چنین پویا و زنده تا به حال دیده اید؟ مثلا شده عابری به شمایی که پشت رُل نشسته ای بگوید؛ بیا مسابقه؟ به نظرم، دوچرخه ،وسیله ای در حد معجزات انبیا است.( بعد ها شاید بیشتر نوشتم)
به نوجوان، جوان کارگر فکر میکنم. یاد حرف همکارم می افتم که عِرق مددکار علمی بودن اش بالاست.
سهیل چرا تیپت شبیه کارگراست؟
و نمی دانست که من این پرسش او را تعریف قلمداد میکنم.
جواب سوالم را یافته ام،
این سوال که چرا رکابیدنم، نگاه کودکان شهر را به خود مشغول میکند؟
زیرا خود دوچرخه ای دارند و نه موتور و نه ماشین، پس ما با هم فصلی مشترک داریم، و فصل مشترک، نگاهشان را میرباید.
افکارم ،به غزال که اینک چون پینوکیو، خر شده فکر میکنم، حس توامانی از غم و شادی دارم.
اجازه میدهم موسیقی حزن الود عربی مرا به هر آن کجا که خواست ببرد
به سرزمین حزن
سرزمین حلب
سرزمین حال و احوال خسته زندگی.

@parrchenan