پرچنان:
توله گربه های ساکن در اداره ام ، جان گرفته اند و میتوانند گلیم خود از آب کشند. در صبحانه، همکارانم از فرزندانشون و موفقیتهاشون و حس افتخاری که نصیبشان شده بود صحبت میکردند. در بعد از ظهر همان روز یکی از توله ها، رفت کمین کرد، دقیقا شبیه اجداد خودش در آفریقا و جنگلهای هند و سپس از کمین رها شد
و در پایان این کمین , یاکریم شکار کرد. سینه ای برافراشته داشت و لاشه یاکریمش را به این سو و آن سو میبرد تا از دستبرد برادر و خواهرش، محفوظ دارد.
آن جا بود که به مزاح گفتم، حس افتخار میکنم. شیری که بهت دادم حلالت.( ظرفی دارند که در آن همکاران هم دل شیر میریزند از بابت توله گربه ها و مادرشان که شیر میدهد)
*
بازدید از منزلی رفته ایم و در کوچه منتظر تا صاحبخانه بیایید و مصاحبه کنیم.
یک گربه سیاه حامله آرام عرض کوچه باریک را طی میکند و نزد ما می آید. حرکتش ناشی از احترامی است که دیده و ترسی از ما ندارد. فکر کنم اهالی کوچه این گربه حامله را تکریم کرده اند. همکارام در حین مصاحبه میگوید این گربه را رد کند برود، مصاحبه شونده عصبی شده، مگر میشود به موجود پستاندار حامله ای نگاه و حرف درشت و خشونتی زد؟
نشان به آن نشان که خانم مصاحبه شونده، خانم همکار را به خانه برد تا در انجا و در فضای راحت تری مصاحبه شود( برای هر دو نفر شان خوب شد) و من در کوچه با گربه ها ماندم( معمولا اگر شرایط عرفی اجازه ندهد، همکار خانم یا آقا، بستگی به شرایط، وارد خانه میشود و مصاحبه میکند).
*
کتاب مرشد و مارگارتا را پس از نزدیک به یکماه تمام کردم. رمان ساده ای بود. فکر کنم، داستان هری پاتر، وامدار و ریشه در آن داشت. من کتابهایی از جنس هری پاتر را نخوانده ام، یعنی ارتباطی نکرفتم، اما با این کتاب خیلی ارتباط گرفتم و برایم بسیار عجیب بود این ارتباط.
معمولا کتاب که تمام میشود از خودم یک پرسش میکنم؟
نویسنده به مخاطب چه میخواسته بگوید؟
و در پاسخ این سوال برای این کتاب درماندم.
پاسخ ابتدایی که میتوانم بدهم:
جدی گرفتن ماورای ماده.
نیاز هست نقد های کتاب را بخوانم، اما چیز عجیب کتاب، ابلیسی که خداگون و مهربان بود است. چرا؟

@parrchenan