دکتر شریعتی
تب و تاب گفتن ها درباره دکتر شریعتی فرو کاشت.
من با کتاب پدر مادر ما متهمیم آشنا شدم و بعد اسلام شناسی و شیعه علوی وصفوی و ... تا آنکه با کویر و هبوط آشنا شدم.
حال کمتر از او می خوانم اما هر از چند گاهی به کویر و هبوطش سرکی می کشم.
در این گفتگوی تنهای که واقعاً نوشته های تنهایی او بوده جایی به کلمه محراب اشاره کرده و خواسته آن را بست بدهد. اما به ناگاه تغییر عقیده می دهد و موضوع و خواننده نخواسته اش را تنها می گذارد. بر اساس نوشتار ایشان کلمه محراب اسم صفت از ریشه حرب به معنای جنگ است.( هنوز برای من جای سئوال است که چرا آنجا را به چنین نامی خوانده اند. راحتترین سخن آن است که بگویی چون نماز مانند صف جنگ بوده و پیش قراول جنگ در جلو می ایستاده به آن شبیه کرده و آن واژه را ساخته اند.اما به نظرم دکتر از آن میخواسته پیرامون ایدولوژی انقلابی که از اسلام می خواسته بسازد بهره برداری کند .
کلاً شریعتی در این کتاب ( گفتگوی تنهایی) شخصیتی رنجور وغم روزگار خورده است. حتی گاهی فکر می کردم به شخصیت افسرده یا دپرس نزدیک می شود. اما گاهی قلم چنان می تازد که براستی می توانی بگوی او بعد از نوشتن به بالاترین لذتها که یک انسان می رسد رسیده است.
مجله شهروند یک گفتگو با دکتر سروش پیرامون دکتر شریعتی کرده است که من قسمتهایی از آن را در اینجا می گذارم. سروش خود را با شریعتی مقایسه کرده و البته سهیل 87 متمایل به آرا و عقاید سروش است و البته اعتقاد دارد که این ادامه راهی است که دکتر شریعتی به عنوان روشنفکر دینی آغاز کرده بود.
مقاله شهروند امروز:
...اين داستان بلندي است. من در جايي به صراحت و خلاصه گفتهام كه مرحوم شريعتي دين را فربه ميكرد و من دين را لاغر ميكنم. فربه كردن دين همان ايدئولوژيك كردن دين بود و بالا بردن انتظار از دين. من اما حقيقتا ميكوشم كه انتظارات از دين را كمتر كنم. مرحوم شريعتي دين را خيلي دنيايي ميكرد و ميگفت كه ديني كه به درد اين دنيا نخورد به درد آن دنيا هم نميخورد. من اما گمان ميكنم كه دين اصلا و اساسا براي اصلاح امر آخرت است و اگر انسان از جهان و حيات پس از مرگ برخوردار نبود، دين هم نداشت و خداوند پيامبري براي او نميفرستاد و اصليترين آموزههاي دين، آدمي را براي زندگي ديگري آماده ميكند. مرحوم شريعتي ميخواست دين را در مقام يك موسس بنشاند، يعني از دل دين يك نظام تازه بيرون بكشد. مرحوم شريعتي همچون سيد قطب تمام جهان را نظام جاهلي ميدانست و از اسلام ميخواست كه يك نظام ضدجاهلي بيرون بكشد. من حقيقتا چنين ديدگاههايي ندارم و معتقدم كه با دين ميتوان زندگي كرد ولي دين را به عنوان يك منبع و مخزن براي زندگي نميتوان به كار برد. از دين صرفا ميتوان بينش گرفت و با آن بينش به زندگي «روح» بخشيد؛ قبول ندارم كه با آن بينش بتوان به زندگي «شكل» بخشيدو .... . البته فراموش نكنيد كه از نوشتههاي مرحوم شريعتي حقيقتا بوي تحقير دموكراسي هم ميآمد. ميدانم كه پارهاي از شاگردان ايشان سخن من را نميپسندند اما من اين را ميگويم كه ما امروز خصوصا در ايران حاجت به يك دموكراسي داريم كه هيچ قيدي نداشته باشد. همين كه شما قيدي براي او بياوريد با هر دليلي و ملاحظهاي هم كه باشد، نهايتا آن را از اثر خواهيد انداخت. بنابراين من بيمهريهاي مرحوم شريعتي را نسبت به دموكراسي مطلقا نميپسندم و معتقدم كه بايد به جاي آن يك التزام جدي نسبت به دموكراسي را نشاند، از آن دفاع كرد و هيچ قيد و شرطي را هم براي آن قائل نبود.
آدرس این مقاله :
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-529.aspx
شعر شمع از دکتر که من خیلی دوستش دارم:
تا سحر ای شمع بر بالین من، امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست، رحم کن امشب مرا غمخوار باش
آه ای یاران به فریادم رسید، ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه، چونکه از پای افتادم رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من، بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه بی تابی دل پیش من، بیش از این دیگر مگو خاموش باش
همدم من مونس من شمع من، جز تو اندر این جهان غمخوار کو
واندر این صحرای وحشت زای مرگ، وای من وای من یارکو
اندر این زندان من امشب شمع من، دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند، ملتم زنجیرهای بردگی