(تعداد افراد شركت كننده :28)

چهارشنبه 13/5/87 ساعت 7 با قطار به سمت درود

پنجشنبه 14/5/87 ساعت 3:30 درود

نيسان(هر نيسان10 هزار تومان) به سمت پاركينگ

ساعت 9:15 حركت به سمت درياچه

ساعت 10:15 رسيدن به انتهاي تير‌هاي برق( گردنه اول)

ساعت 11:00 رسيدن به گردنه پنبه‌كار

ساعت 11:45 رسدن به چشمه اول

30 دقيقه استراحت

ساعت 12:30 حركت و ساعت 13:15 رسيدن به چشمه دوم

 و ساعت 15:30 رسيدن به درياچه.

آنچه در بالا آمده نماي كلي برنامه بود حال گزارش كامل آن

چهارشنبه مستقيم از محل خدمتم به سمت راه‌آهن حركت كردم( با كوله آمده بودم). ساعت 5 از نوبنياد حركت كردم و گفتم كه دو ساعت زودتر طبيعي است  كه به راحتي برسم . اما ساعت 6:15 دقيقه بود كه هنوز به وليعصر نرسيده بودم . پس پياده شدم و يك موتوري گرفتم و البته كساني كه سوار موتوري شده باشند مي دانند كه او حركت نمي كند بلكه پرواز مي كند  و چون خودمون هم موتور سوار بوديم والبته گاه گاهي هم هستيم شيرش كردم ورفت. خلاصه سر موقع به قطار رسيدم.

صبح ساعت 3:30 دردرود بوديم .از آنجا تا ابتداي راهي كه به سمت درياچه مي رود را پياده رفتيم و پس از تهيه كردن نان سنگگ به سمت پاركينگ با دو عدد نيسان به راه افتاديم .

صبحانه را در كنار چشمه خورديم و شروع به حركت كرديم. هوا غبار عجيبي داشت به طوري كه 50 متر جلوتر را به سختي مي توانستي ببيني( ظاهراً از عربستان وارد ايران شده است). پس از عبور از گردنه پنبه كار به چشمه اولي رسيديم كه آن را مرتب كرده و سيمان كشيده بودند . هوا گرم بود و بچه ها خسته. آنهايي كه مرا مي‌شناسند مي دانند كه بنده در اني گونه موارد چه مي كنم. پس اول خودم را بعد بقيه را با آب يخ چشمه شروع به خيس كردن كردم . اول خيلي ها نوچ ونوچ كردند بعد كه ديدن من از رو نمي روم آنها هم شروع كردند. در چشمه دوم هم همينگونه بود تا آنكه به نزديكي ‌هاي درياچه رسيديم .من و سينا( برادرم )و پسر عمه ام تا به درياچه رسيدم لباسها را كنده و با بدن گرم ( يا شايد داغ) زديم به آب تگري درياچه.

چه لذتي داشت شنا بعد 5:5 ساعت راهپيمايي در هواي گرم.

بعد از شنا هم رفتيم ناهار كه جوجه كباب بود زديم تو رگ و سپس شروع به گشت وگذار در اطراف درياچه كرديم.

درياچه  به وسعت 85 هكتار و عرض 500 و طول 1700 و عمق 27 متر در ارتفاع نزديك به 3000 قرار دارد و آب آن شيرين است( هنگام شنا آب بخور نوش جونت)

در حدود 500 نفر در آنجا مستقر بودند اما چون منطقه بزرگ بود زياد محسوس نبود. به تازگي چندينتير چراغ برق در منطقه كار گذاشته اند كه انرژي مصرفي خود را از خوشيد مي گيرد. 6 دستگاه توالت نيز گذاشته اند كه البته وضع آنها وخيم است.

وآب لوله كشي از چشمه اي در آن نزديك در منطقه است.

يك جنگل ابتداي درياچه و جنگلي پر پشت تر و انبوه تر در انتهاي آن قرار دارد. در سمت شمال آن نيز ارتفاعات اشترانكوه و قله هاي سن بران وگلگل قرار دارد( از آنجا بسيار وهم انگيز به نظر مي رسيد و صعود از آن يال را محال مجسم مي كرد.

چندين گروه بودند كه با خود مرغ وگوسفند زنده آورده بودند و به مرور زمان آنها را بسمل مي كردند وكباب كرده و مي خوردند.( ديگر نيازي به يخچال و سرد كردن آنها نبود و مي توانستند مدت زمان زيادي را در كنار درياچه باشند)بسيار نيز اهل مي و پياله بودند و تا در چادر را باز مي كردند بوي الكل بود كه به مشام آدمي مي‌خورد.

در واقع كباب و رباب( خيلي از الوار نيز اهل آواز بودند) و خواب و خيال و البته شنا، كار چند روزه آنها بود.تنها عيبي كه به چشم مي‌خورد : به دليل زياد بودن خر و الاغ ( براي حمل كالا هاي كوهپيمايان واحياناً خودشان) تمام منطقه از فضولات آنها پوشيده شده بود واين باعث كثيف شدن منطقه شده بود. به نظر مي رسد كه بايد براي اين مشكل راهكاري انديشيده شود( مثلاً كيسه اي در پشت آنها قرار داده شود)

در ضمن هر الاغ هم براي حمل كالا تا 15 هزار تومان مي گرفت.شب كه شد ما هم وسايل خود را جمع كرده و كنار خود قرار داديم ( منطقه امنيت صد در صدي ندارد)و تا صبح

ساعت 3:30 دقيقه شب بود كه چاد كناريها كه زيادي زده بودند بالا شروع كردن به عر‌عر كردن و در نتيجه همه خر و الاغ ‌هاي منطقه با آنها هم آواز شدند و ما براي اولين بار مژده رسيدن صبح را نه از خروسان كه از خران والاغان شنيديم.

صبح ساعت 10 :30 به سمت پاركينگ شروع به حركت كرديم اما قبلش من با همان لباس و دستك يه وداع با درياچه كردم(زدم به آب)و سپس حركت كرديم . سر هر چشمه هم همان بازي را در آورديم اما اين بار بچه ها حرفه اي تر بودند  و از آب بازي لذت بيشتري بردند.( كلاً كوهنوردي در هر فصلي لذت مخصوص به خود دارد .زمستان كه لذت واقعي كوهنوردي در آن فصل است . پاييز كه طبيعت نقاش و چيره دست را مي بيني. بهار و معجزه طبيعت و تابستان و آب بازي هاي بين راه.

يادم نمي رود وقتي كه بچه بوديم هميشه آرزو داشتيم مدارس كه تعطيل شد خانه مادر بزگمان بمانيم. خانه كه حياط زيبايي داشت و براي ما كه بچه بوديم بسيار بزگ به نظر مي رسيد. حياطي كه تمام سبزي لازم خانه را تأمين مي‌كردو حوز كوچك مربعي شكل آبي كه دايم درون آن ماهي قرمز مي ريخت. با اصرار ما و البته مادر بزرگمان ( به او ملوس مي‌گوييم) مجبور مي شد كه ماهي ها را بگيرد و ما شروع به آب‌بازي مي كرديم. امان از موقعي كه دور از چشم دايي شروع به آب بازي مي كرديم و او ميآمد وميديد كه بله دو سه تا از ماهي ها به ديار عدم رفته اند.هميشه آب بازي در كوه مرا به آن دوران پرتاب ميكند.

باري ما ساعت 6:45 بليط برگشتمان بود.

قطار آمد وما 26 نفر با كوله ها داخل قطار شديم. كه ديدم جاي ما افراد ديگري نشسته اند . حال مي كوييم ما بليط داريم شما بايد برويد بيرون و آنها مي گويند ما بليط داريم و شما اضافي هستيد. كار داشت بحراني ميشد كه بليط مان را نگاه كرديم ديدم تاريخ فردا يعني شنبه را دارد و چون شوك بزرگي بر سرمان فرود آمد . قطار آماده حركت بود كه پياده شديم و مانديم چه كنيم. كل شهر را بابت اتوبوس زير و رو كرديم . اما هيچ گيرمان نيامد. 2 قطار ديگر هم به سمت تهران مي رفتند كه من با يكي از آنها توانستم خود را صبح شنبه به تهران برسانم و دوستان با اتوبوس آمدند.

 و اين خود شد خاطره اي جالب و عبرت بر انگيز كه حتما دفعات ديگر همه چيز بليط را چك كنيم.