به زور آدرس خانه را پیدا میکنیم. خانه ای دو طبقه و شمالی که هر دو طبقه شیشه هایش شکسته و آثار آتش سوزی در آن نُمود دارد. درب حیاط را با کف دست محکم میزنیم، کلا بوی خوبی این خانه و این فضا نمیدهد و با احتیاط زیادی برای هر حرکت اقدام میکنیم.
بعد از چند بار در زدن. یک مرد معتاد بی دندان جلوی در ظاهر میشود. میپرسم: اینجا زنی با دختر هشت ساله اش زندگی میکند؟
نه آقا، زن اینجا چیکار می‌کنه؟
درب حیاط را کامل باز میکنم و وارد حیاط میشوم. کاملا آشغال دانی و مخروبه است. زیر زمین پلاستیک پوش است.
در زیر زمین هم کسی نیست؟
دو تا آقا هستند، میخوای برو ببین.
همکارم دم درب می ماند و من میروم که زیر زمین را ببینم. با خودم به حرفهای ریسمان فکر میکنم که اگر احتمال خطر میدادید، اقدامی نکنید.
پا بر پله های زیر زمین که میگذارم، مرد معتاد بی دندان هم پشتم پایین می آید.
لعنتی!
حالا از پشت هم بهم مشرف شد و دیگه در منگنه قرار گرفتم.
دیگه پا گذاشته بودم و مرد بی دندان هم در آن دهلیز که یک نفر به زور می‌توانست عبور کند، پشت سرم بود . سه تا نایلون را زدم کنار تا رسیدم به یک مکان بسیارکوچک و گرم و پر دودی که جای سه نفر ، آن هم بصورت نشسته بیشتر نداشت. دو مرد گولاخ در حال کشیدن شیشه بودند و آن همه حجم نایلون هم که از سقف و دیوار آویزان کرده بودند به آن جهت بود که دود شیشه شان، حرام نشود. روی برگرداندم و به مرد بی دندان اشاره کردم که :
حله داداش، دختر بچه ای اینجا نیست.

مرد گولاخ در حال کشیدن شیشه یک بفرما چای زد و گفتم دمت گرم و از آن دخمه بیرون زدم.

در حیاط و هوای آزاد دو تا دم و بازدم عمیق زدم تا بوی شیشه از مجرای بینیم خارج شود.
با مرد بی دندان سعی میکنم رفیق شوم. میگم اگر این زن و دختر را میشناسی، آدرسش را داری بگو، گناه دارند.
: من اصلا با نسا جماعت کاری ندارم.

از خانه بیرون میزنیم و در محله همچنان حضور داریم. مرد بی دندان که اعتمادش را جلب کرده ایم، می آید و از زن و دختری حرف میزند که ما دنبالش هستیم. در نهایت به آن زن، زنگ میزند و دو زن که یکیشان تهاجمی هست سر میرسند. با زبان خودمان نرمشان میکنیم و همکارم با آنها رفیق میشود. دختر متولد ۷۴ است و فراری. و مادر دختر نحیف و لاغر.
مرد بی دندان که میگفت با نسا جماعت کاری ندارد و از سه چیز، سگ زرد و زن خراب و ... فراری است، دنبالشان موس موس میکند. هر دو شیشه کشیده اند و توانسته ایم در حال خوبشان قرار دهیم.
راضی میشوند دختر را نشان دهند و با ما به اداره بیایند.
در اداره حق انتخاب بهشان میدهیم. کمپ رفتن یا اینکه کودک نحیف را به بهزیستی بسپارند.
مادر گریه میکند و با دخترش خداحافظی میکند.
میگوید: ترک کنم میتوانم بیام بچه را ببینم؟
: اگر برای ترک الان اقدام کنی، در کنار بچه ات خواهی بود، اگر اینجا را ترک کنی، مطمئن باش دیگر سراغی از کودک ات نخواهی گرفت.

و رفتند. مادر کودک و دختر فراری متولد ۷۴.
و بوی میکس شده ای از سیگار و آرایش غلیظ و شیشه تازه کشیده شأن تا مدت زمانی بر مبل اتاق ماند.

دختر بی شناسنامه نحیف، به بهزیستی و پرورشگاه هایش که خصوصی شده اند و داستان های خاص خود را پیدا کرده اند، خوش آمدی، الهی بتوانی در پرورشگاه ( شبه خانواده) های خصوصی، گلیم خود را از آب بیرون بکشی و فرد موفقی شوی.
امیدوارم؟؟
نه امیدوارم نیستم!! اما میتوانم دعا کنم که خیر بدرقه راحت.
***
تمام عصر را درگیر کودکانی هستیم که پدر و مادرشان، با هم سر جنگ دارند و این کودکان شده اند گوشت قربانی.
نادان های سی چهل ساله ای که چون کودکان هفت هشت ساله با هم دعوا میکنند و اسباب بازی های خود را که در واقع کودکانشان هستند را بهم پرتاب میکنند.

اینها از زندگی چه می‌خواهند؟
تا صبح حتی در خواب به این سوال فکر کردم و دست خالی از جواب بودم.
این کودکان افسرده و ...
چه آینده ای خواهند داشت؟
چه نسلی تربیت خواهند کرد؟
این دومینوی نا ایمن در کجای نسل بشری متوقف خواهد شد؟

@parrchenan