بهزاد
خلاصه در واگن نشسته بودم که پسرکی آمد فال فروش. چهره اش بسیار آشنا میزد. از من سریع رد شد و رفت قسمت بانوان. دنبالش رفتم. کناره میله جدا کننده واگن بانوان آویز ماندم و مجابش میکردم بیایید نزدیکتر
: پسر، بیا، مراشناختی؟ نامت چه بود؟
یادم آمد که بود، اما نامش را خاطرم نمی آمد.
میخواست در ایستگاه از واگن بزند بیرون، اما نرفت. آمد سمتم.
بهزادم.
ناگاه چنان غمی به دلم نشست بی کران. چون دشت پر برفذکه باد سرد گونه ای برف های رویی را بلند کند و سرمایش را بر تن مرد بیمار بنشاند.
چرا اینجایی؟
مامانم آمد گرفت مرا.
آثار مصرف شیشه در چهره و رفتارش مشهود بود.
آن همه زحمت، گرفتنش از وسط منطقه امامزاده یحیی، تا شب انتطار بستری شدن و... چند ماه بستری بودن در بیمارستان، برای ترک و خوشحالی و سر خوشی روزهای بعد از بیمارستان همه بر باد رفته بود. این که چرا ترخیص شده بود و کدام بی انصافی این تصمیم را گرفته بود سوالاتی بود که در ذهنم میچرخید؟
دوباره ده پانزده کیلو لاغر شده بود. همان نحیف و رنگ پریده. تلفنم را نوشتم و دادم به دستش که بهم زنگ بزند.
ایستگاه آخر پیاده شدم. خشم و غمی داشتم که سرگیجه بر من می افزود.
فردایش ، کانون پرورش فکری برای قصه خوانی رفته بودم و مراسم شاد و کودکان شاد آن ،غمم را صد چندان میکرد. اینکه این مراسم از برای بهزاد ها هم هست. هر چه بچه ها شاد تر بودند. بهزاد نحیف جلو چشمانم بیشتر چرخ میخورد.
به کجا میرویم ما؟
کجا؟؟
مراسمی با این کیفیت بسیار بالا، آن هم رایگان، چرا باید در تهران چند میلیونی، یک سالن اجتماعات از کودکان شاد پر نشود؟
یعنی پدر و مادرها چرا اینقدر گرفتارند؟
مسیولیت والدی در کجای این تهران میلیونی در حال دفن شدن است؟
بهزاد دوباره معتاد شده فال فروش، خبر از بی مسئولیتی کدامین ما میدهد؟
سوال آخر بهزاد و کلی معنای نهفته در آن در ذهنم چرخ میخورد
ریسِت حالش خوبه؟
@parrchenan