اقای کروکودیل
گفته بودم ننویسم، اما معتاد شده ام، به نوشتن. غمم را ، بار سنگینی که در گرده ام تحمل میکنم را گویی با شما خوانندگان، از طریق نوشتن، تقسیم میکنم و سبک تر میشوم
اینها را این روزها برای خود مینویسم. ممنون که هستید.
از غرب تهران، رفتیم پسرک معلول را سوار ماشین کردیم. کودکی افغان،که در کودکی تشنج کرده و تمام بدنش لمس شده با پدری روانی و شیشه ای و وحشی.
همین که همکارانم صبح داستان او و برادر و خواهرش را توضیح میدادند، فضا را ترک کردم. این روزها پوست نازک شده ام. خیلی خیلی پوست نازک.
شبیه پوست دستانی که با آب یخ در حال شستشو چاقو و تیغ است و آن قدر پوست دست نازک و بی حس میشود و میبینی، آب رنگ قرمز به خود گرفته و نمیدانی چرا.
با پسرک پشت ون نشستیم. چشمانم را بستم تا نبینمش. هر جور حساب میکردم، آینده اش ادبار و بدبختی بود. سعی میکردم ارتباط عاطفی برقرار نکنم. تا چشمانم را میبستم، بهزاد فال فروش شیشه ای جلو چشمانم می آمد . با خودم تکرار میکردم« باید از این پوست نازکی در بیاییم». در باران شدید تهران به پزشکی قانونی رسیدیم. سر هر دو نفر مان از نشستن پشت ون گیج میرفت. وقتی فضای باز را دیدیم چنان لبخند ظریف و معصومانه ای بر چهره اش افتاد که بیشتر از آن نتوانستم مقاومت کنم. به خودم آمدم دیدم دارم با او و سه تا خواهر و برادرش بازی میکنم و پزشک قانونی را روی سرمان گذاشته ایم.
آسمان ابری تهران، آسمان دلم را ابری تر کرده بود.
کارمان تمام شد و برادر کوچک و بازیگوش اش میخواست با ما بیایید و گریه میکرد.
گفتم بیا پشت نشینیم و همه جلو کنار راننده بنشینم. بغلش کردم و کنار دست راننده نشاندم
صافم کن عمو.
صاف ترش کردم. تا نشستم گفت برج میلادو!! تا به حال از آنجا میلاد را ندیده بودم. چراغ های قرمز و شماره هاشون را میخواند. پنج چهار سه دو یک.
گردن کج میکرد تا ببیند میتوان از اتوبوس سبقت بگیرد یا نه.
تا به حال آدمی را اینگونه تشنه دیدن آدم ها و ماشین و شهر ندیده بودم.
رسیدیم به مرکز مربوطه. باران شدت گرفته بود و خیس شدیم.
خداحفظی کرده و بغلش کردم و بغض در چشمانم نفوذ کرده را صبر دادم تا از مرکز خارج شویم. باران تند بود و میشد چشمان بارانی ام به جاده باران زده خیره شود و سر را به صندلی تکیه داد. تنها راه فرارم این روزها خواب است نه هیچ شانه و دامنی . خواب و رفتن به رویا . خواب این پناهگاه خسته دلان. در همان حالت خواب و بیدار آرزو کردم پوست کلفت شوم ، یک کروکودیل باشم. بشوم آقای کروکدیل. از این پوست نازکی به در آیم.
آقای کروکودیل شدنم آرزو شده بود
آخر وقت اداری آقای کروکودیل شده بودم و دل عزیزی را شکستم. شانس آوردم این برف آمد و سبکم کرد.
ببار برف، هر چه پلشتی است را سفید نُما.
@parrchenan