دماوند وچند گفته دیگر
گزارش برنامه دماوند:
چهارشنبه بعد از ظهر با بچههاي دانشگاه بهشتي عازم پلور شديم.دماسنج ماشين دماي 50 درجه را نشان مي داد و جاده شلوغ بود. قرار بود از جبهه غربي صعود كنيم كه ماشين در اواسط راه نتوانست بالا بكشد . پس برگشتيم و قرار شد از جنوبي بالا برويم. نزديك هاي غروب بود كه ما به گوسفندسرا رسيديم.شب را بر روي سقف اتاقكهاي پايين حسينيه خوابيديم. هوا بسيار لذت بخش بود . پايين تر از ما دريايي از ابر بود وگهگاه بالا مي آمد و مه بر صورت خواب زده ما مي خورد وباز پايين مي كشيد. بعد از آن گرما اين خنكها بر جان ما چون آب بر آتش بود.
صبح با كولههايي كه براستي سنگين بود ه سمت بارگاه حركت كرديم. همچنان در زير پايمان گسترهاي از ابر كشيده شده بود . بعد از 3:15 به بارگاه رسيده چادر زده و بعد از نهار براي هم هوايي 1 ساعت به بالا كشيديم.
شب شام سوپ درست كرديم كه نزديك به 1:30 فرايند درست كردن آن طول كشيد و لي به راستي ارزش آن را داشت.
صبح ساعت 3 از خواب بيدار شديم و ساعت 4:05 به سمت بالا حركت كرديم . هوا خوب بود و كوهنوردان بسياري در يك خط مستقيم در حال صعود بودند.( كمطقه شلوغ بود شايد 500 نفر رد منطقه بودند)حركت نور چراغهاي پيشاني در كوه منظره جالبي را خلق كرده بود.
بعد از 2.5 از كنار آبشار يخي رد شديم.و سرانجام در ساعت 10:15 بر بلنداي بام ايران ايستاديم.چندين چشمه گوگرد درسمت شرقي تر قله فعاليت مي كرد كه يكي از آنها بسيار مي غريد ومي جوشيد. (همانند آنچه در فيلم هاي مستند از آتشفشانهاي هاوايي پخش مي كند)قله شلوغ بود و گروهايي از دانشگاه تهران –فولاد مباركه- بهبهان و... بر روي قله عكس يادگاري مي نداختند.نزديك به نيم ساعت بر روي قله بوديم. اكثر بچه هايي كه با هم صعود كرده بوديم براي اولين بار بود كه پا بر روي اين ديو سپيد مي گذاشتند و من خيلي دوست دارشتم ودارم حس و حال خودشون را بگويند. من هر بار كه به قله پا ميگذارد احساساتم بشدت بغليان ميآفتد و خودم و بزور جمع وجور مي كنم. اين بار نيز از اينكه خدا مرا باز مورد رحمت خودش قرار داد و به خوش نزديك تر كرد شكر مي كنم . بعد از دعا بر دوستان و خويشان با حال سرخوشان مست قدمي بر كاسه زدم وباز اين آقا رضا را ديدم كه چادر درون كاسه چادر زده بود و 12 روز است كه شروع كرده( سال پيش 56 روز اين كار را ادامه داد). سال پيش شايد از اين كارش خوشم آمده بود اما اين بار نه. چرا كه احساس مي كنم براي خودنمايي بيشتر به اين كار رو آورده . درست است كه بودن در آن شرايط براي انسان دشوار است اما بدن خاصيت انطباق پذيري دارد و بعد از چند روز بدن خود را با محيط وفق ميدهم( همانند آنكه شمال مي رويم ورطوبت هوا در چند روز اول باعث تعريق مي شود ولي بعد از آن بدن خود را با محيط وفق مي دهد).
گوگرد نسبت به سال پيش نصف شده بود و كمتر چشمه هاي گوگرد وجود داشت.
براي اولين بار ديدم كه بر روي كاسه به غير از برف ويخ يك درياچه كوچك هم تشكيل دشه بود و آخرين نكته آنكه از مجسمه صياد هيچ نشاني جز آهنپاره نبود ورو سياهي آن بر آنان كه مي خواستند قله را مصادره به مطلوب كند باقي ماند و البته خود دماوند اين نشان را پاك كرد نه كس ديگر. مجسمه اي كه قرار بود تا 70 درجه زير صفر دوام آورد يك زمستان دوام نياورد و آن همه هزينه كه سال پيش صورت گرفت تنها سفره عده اي را رنگين كرد وديگر هيچ.
روز به روز از گوسفندان يخ زده روي قله كم مي شود. والبته نمي دانم چرا.آنها كه خود اكنون به عنوان نماد قله شناخته مي شوند و چند تايي كه مانده بودند سرشان نبود!!!!!
چشمانمان كه بر اثر گوگرد سوزش شديد داشت را به حال خود رها كرديم تا خودش درست شود.( تا بحال اين مدت بر روي قله نيستاده بودم)
پايين برگشته وهمه مسرور شادمان بوديم ناهار جايتان خالي نيمرو خورديم و شب را به گوسفند سرا بازگشتيم و شب باز جايتان خالي قرمه سبزي خورديم.
قله دماوند براستي جهاني شده بود گروههايي از تركيه، ايتاليا، آلمان، بلاروس، تاجيكستان، چك براي فتح مرتفع ترين نقطه خاورميانه به آنجا آمده بودند. ظاهراً از خارجيان مبلغي حق صعود از آنها مطالبه مبكنند.
كار كاسبي قاترچيان كه سكه بود هر كوله كه بالا مي بردند مبلغ 15000 تومان ناقابل دريافت مي كردند.
جمعه صبح در حاليكه هوا صاف بود با دماوند وداع كرده و به تهران آمديم.
پس 24 ساعت آخر :
جمعه صبح در گوسفند سرا از خواب بيدار شديم . با ميني بوس عازم تهران شديم. در جاجرود بستني عمو حسين خورديم آنقدر خوش تيپ است كه سيبل كان اشتباهي مي گيره. البته مثل سيبل كان خوردني نيست اما بستنيش واقعاً خوردني)
ساعت 2 به خانه رسيدم و حمام دلچسبي كردم تا بوي گوگرد را از تن بزديام.
ظاهراً وفات حضرت زينب بود. مي دانك چگونه اين تاريخها را روز به روز كشف ميكنند زماني 13 رجب را چهار – پنج روز جشن مي گرفتند اما حال به 2 روز كاهش داده اند!!!!! همان بهتر كه اين تعطيلات را در دامان خدايي طبيعت به سر بريم تا بيش از اين از ايمانمان جدا نيفتيم.
سپس فيلم مرد سيندرلايي را ديدم . فيلم بسيار قشنگي بود و به راستي مرا تهيج كرده بود . چون خانه كسي نبود با صداي بلند فيلم را تماشا كردم وواقعاً در حال وهواي مسابقات او قرار گرفتم.
فيلم داستان ساده يك مرد است مه مسابقه ميدهد اما هدفش فرق دارد. ديگران مسابقه ميدهند تا مشهور شوند و پولشان بيشتر شود. او مسابقه ميداد تا كودكانش از فقر نميرند( داستاني شبيه بايسيك ران).
سپس دنبال پایه گشتم براي مسجد كه نه پنجره چوبي پايه شد نه داش علي و نه هيچ كس ديگر. اما چون حوصلهام سر رفته بود رفتم مسجد و آنجا را بسيار شلوغ ديدم . ظاهراً روز آخر اعتكاف بود.بعد از نماز هم رفتم پاساژ مفيد وكافي نت. نيم ساعتي در اينترنت بودم وسپس به خانه آمده و فيلم واكسي را از شبكه چهار ديدم. فيلم بسيار زيبايي بود كه آخر فيلم آه از نهاد بيننده به بيرون ميكشد. بازيگران كودك فيلم كه قيافه مظلومشام بر صداقت فيلم افزايش داده بود و اين كه مربي با مددكار آنها هيچ كاري نميتوانستند برايشان بكنند.
نقد آخر فيلم را خواستم ببينم كه ديدم مجري جهانگير الماسي( خوب نون احمدينژاد بودنش رو بلاخره خورد)اين بشر كه ظاهراً زده تو خط عرفان از ساختن يك جمله با فعل قاصر است و تا ميامد مهمان برنامه از نمادها ونشانه هاي فيلم حرف بزنه ميپريد وسط و نخود آش ميشد.
بعدش هم كه فيلم پرده آخر را ميخواستم ببينم كه خواب چشمانم را ربود.