بنیان خانواده همچون یخ جلوی خورشید زمان است. کم کم ، ذره ذره، قطره قطره، لحظه لحظه، آن به آن، در حال آب شدن هست. با بزرگ شدن بچه ها، با کم شدن نفرات خانواده این امر نُمود می یاید. یخ کوچکتر میشود.
زمانهای کودکی مان قوری فلزی، حکم همان قوری را داشت و بر روی کتری قرار میگرفت، چای با بخاری که از کتری به آن میزد دم میگرفت و این روزها که آن یخ، آب شده ،خود جای کتری را گرفته و دیگر نیازی نیست آب بیشتری جوش آید. خود کتری شده برای قوری دیگر.
تلفن پدر اس ام اس آمد:
مشترک گرامی تولدتان مبارک.
و این شد که به یخ کوچک شده یاداوری قطرهای آب شده را کرد. پدرم گاهی کارهای جالب و عجیبی میکرد. مثلا با توجه به شناختی که به بازار داشت، در فصل زمستان میرفت، نخ پشمی می‌خرید و سفارش جوراب زمستانه میداد و به تعداد زیاد جوراب زمستانه خانه می آورد. سپس به همه همنوردان کوهنوردش با همان قیمتی که برایش افتاده بود، تُخس میکرد. بعضا با یک ششم قیمتی که در فروشگاه ها بود به دست آنها میرساند. از این دست کارها کم نداشت.
روز «تولد پدر» و سردی و برفی تاریخی تهران ، وسوسه کرد مرا برای آنکه آقای کروکودیل نباشم برای آنکه دل عزیزی را نشکنم، کاری از جنس کارهای جالب پدر کنم. برای صبحانه، کله پاچه بگیرم و یک صبحانه اینگونه در اداره بخوریم.
« پدر »این غذا را بسیار دوست می‌داشت.

بعد از صبحانه، باید میرفتیم سراغ همان کودک معلول که همکارانم گرفته بودند و در نوشته های قبل ذکر آن رفت.
تا دیر وقت اداره مربوطه بودیم تا جای اسکان مناسبی برای آن در نظر بگیرند. در آخر، بصورت امانی در جای نامناسبی قرار شد بماند، تا جای مناسب آن را در روزهای دیگر پیدا کنند.
باز هم قرار شد تا رسیدن به مرکز نامربوطه، جلوی ماشین بنشیند. تا به حال کنار آدمی که تشنه دیدن همین روزمرگی آدم هاست، نشسته اید؟ حالش، نگاهش، دقتش، لذتش را تجربه کرده اید؟
به مرکز مربوطه رسیدیم. ناراحت بود. ناراحت بودم. گفتم همه تلاشم را میکنم که اینجا چند روز بیشتر نمانی. ناراحت بود همچنان. با تنها قسمتی از بدنش که یکی از دستانش بود و قدرت حرکت ضعیفی داشت دست دیگرش را خراش میداد. موبایلم را دادم دستش تا با آن کار کند، تا دستش را خراش ندهد، تا نکن نکن نکنم، تا دلم خراش نشود.
ساعت چهار عصر بود و تشنگی و گشنگی فشار می آورد. از نگهبانی مرکز نامربوطه رفتم چایی گرفتم. پسرک داخل ماشین بود و رفته بود سراغ موسیقی های در گوشی ام. چای را گرفتم اما داخل ماشین نرفتم. موسیقی ها را تند تند، عوض میکرد، نظرش را جلب نمیکرد.
روی یک موسیقی اما ماند و آن را گوش داد. به ماشین تکیه داده بودم و چای می نوشیدم و او مرا نمی‌دید اما من صدای موسیقی را میشنیدم.

یامجیر
نامجو را گوش داد. همان نوایی که صدای زنگ صبح گاهی من نیز هست. همان کاری که نامجو «به یاد پدرش» خواند. به یاد قطره های آب شده از یخ زندگی.
پسرک هر چه داشت در ستاد، به برادر و خواهرش بخشیده بود. تنها عروسک هم دمش را، شِرک بود و شاید چون او هم دفرمه بود ، دوستش میداشت.


*یامجیر : به معنای رهاننده از آتش. قسمتی از دعایی که در شبهای قدر خوانده میشود،


@parrchenan