روزهای بارانی، دلم بیش از روزهای دیکر با سرباز وظیفه های حاضر در خطوط بی آرتی است. این که پانچو دارند!ندارند؟
وقتی نوشیدنی گرم برایشان میبرم، چهره شان متعجب میشود، چرا؟
چرا باید فردی از شهروندان برایم نوشیدنی بیاورد؟

درحالیکه اینها بیشترین کمک را به عبور و مرور شهری میکنند و حتی می‌توانند متوقع باشند.
اما چرا متوقع نیستند؟ مگر حقوقی بابت این حضور دوازده ساعت سرپا بودن در آلودگی و گرما و سرما دریافت میکنند؟

دلیل بسیار میتوان ذکر کرد اما شاید یکی از مهمترین دلایلش آن است که ما ، دیگری را( other) به راحتی نادیده می‌گیریم، یا در واقع نمیبینیمش. گویی وجود ندارد، وجود ندارند. و این اولین پله و‌مهمترین پله برای سقوط انسانی است. فرعون ها، نَمرودها، جمشیدها، ضحاک ها همینگونه شروع به سقوط کردند.
هرگاه جایی از زندگی متوجه شدید در فلان خیابان آن آدم گونی بدست را، آن کودک فال فروش را، آن سرباز خسته را، آن عابر خیس را، آن گارسون در فلان تالار را گویی اصلا ندیده اید، در جلو چشمان تان آمده و اما آن لحظه او را رؤیت کرده اید، بدانید که چراغ بنزین انسانیتان روشن شده، تا ضحاک شدن فاصله ای ندارید.
و ضحاک تا آخر عمر خود از درد مارهای بر دوش رُسته اش درد کشید و پس جنایت کرد و در آخر به دو نیم شد.

@parrchenan

باران سردی تهران را فرا گرفته بود و علی رغم میل باطنی ماشین سوار بودم.
اواسط شب یک روز تعطیل بود و در شک بودم که از خیابان یا بزرگراه خود را به مقصد برسانم و در نهایت خیابان را انتخاب کردم. هنگام دور زدن میدان، عابری منتظر تاکسی را سوار کردم.
خانم میانسالی بود.
:«آی یخ زدم، یکساعته کنار خیابان منتظرم».
:«ببخشید ما را مادر!!، که این قدر بد شدیم».
از آینه به حجم ماشین های بیشتر مدل بالایی که بی تفاوت از کنار عابران خیس عبور می‌کردند نگاهی انداختم و مسیرم را با مسیر عابر خیس همخوان کردم.

در دل نجوا میکنم:
«ایران زمین پوزش که فرزندان امروزت، این دوره ات، این نسلت، این چنین بی تفاوت و خود خواه از کار در امدیم».

 


@parrchenan