شب بارانی تهران
باران شدیدی، شب تهران را فرا گرفته ، بادگیرم را پوشیده وچ، سوار چنبرم شده و به دل باران میزنم.
باران شدید، هوای تهران را در مرز پاک بودن قرار داده بود و اکسیژن باور نکردنی تزریق ریه هام میکرد. هنگام عبور به مامور کلانتری که کنار ماشین کلانتری، پانچو پوشیده ایستاده بود سلام کردم. خنده ای زد . این که ما مددکارهای ۱۲۳ و نیروی انتظامی دو بال یک پرنده برای جلوگیری از کودک آزاری هستیم و این روزها، به ته خط رسیدگان جامعه بیش از هر زمان دیگری با ما دو بال سر و کار دارند. از ته خط رسیدگان بهتر است، ترسید. چیزی برای از دست دادن ندارند. هفته پیش با خودم فکر میکردم قربانی بعدی خشونت، احتمالأ ما باشیم، چرا که بیش از هر کسی با ته خط رسیدگان دیدار و برخورد داریم. با کمی تند کردن سرعتم و رکاب زدن بیشتر، ذهنم را از تحلیل کردن نجات داده و به باران میسپارمش. از جلوی مجسمه آقای مسافر چتر بدست پارک ملت رد میشوم. به او سلام داده و میگویم: اینبار، چتر باز شده ات کارکِرد پیدا کرده است.
در ادامه راه یک موتوری الو پیک خنده ای بر لب خدا قوتی میگوید، در روزهای دیگر معمولا بوقی حواله ام میکردند که :
« کنارتر برو داداش تا ما رد شیم»
بادگیرم خیس کامل شده است، اما از درون گرمم. و تا حدودی عرق کرده و این حال، حال جالب و دگرگون کننده ایست. دو متضاد را در یک آن درک کنی مثل دو روی سکه . انگار که هم شب باشد و هم روز. بعید میدانم بتوانم آن را در واژه بگنجانم. فراموشش کنید.
در این احوال خوش، کودکی فکر کنم ده یازده ساله را میبینم که از جلو قنادی لادن به سرعت در حال جمع کردن آشغال است. شما ملتفط این چرایی سرعت او نمیشود. در کوهستان و برنامه های زمستانه، زمانی که جوان تر بودم، معمولا با سردتر شدن و کولاک شدن هوا، لباس اضافه نمیکردم، سرعتم را زیادتر میکردم، تا سوخت و ساز بدنم بالاتر برود و گرم تر شوم و این کودک دقیقا همین کار را میکرد. لباس بافتنی که پوشیده بود، زیر باران خیس شده و برای مقابله با سرما، سرعت حرکت دادن اندامهایش را زیادتر کرده بود.
یاد دو کودک بلوچی که در بیابان در برنامه رکاب زنی بلوچستان دیدیم افتادم. گفتم چه میکنید:
لاک جمع میکنیم.
و در انتهای صحبت متوجه شدم لاک اسم تخصصی آشغال هایی بازیافتی است که جنبه اقتصادی دارد.
خودم را به باران میسپارم و تند تر رکاب میزنم. کاش یک بادگیر اضافی داشتم.
باران شدید، هوای تهران را در مرز پاک بودن قرار داده بود و اکسیژن باور نکردنی تزریق ریه هام میکرد. هنگام عبور به مامور کلانتری که کنار ماشین کلانتری، پانچو پوشیده ایستاده بود سلام کردم. خنده ای زد . این که ما مددکارهای ۱۲۳ و نیروی انتظامی دو بال یک پرنده برای جلوگیری از کودک آزاری هستیم و این روزها، به ته خط رسیدگان جامعه بیش از هر زمان دیگری با ما دو بال سر و کار دارند. از ته خط رسیدگان بهتر است، ترسید. چیزی برای از دست دادن ندارند. هفته پیش با خودم فکر میکردم قربانی بعدی خشونت، احتمالأ ما باشیم، چرا که بیش از هر کسی با ته خط رسیدگان دیدار و برخورد داریم. با کمی تند کردن سرعتم و رکاب زدن بیشتر، ذهنم را از تحلیل کردن نجات داده و به باران میسپارمش. از جلوی مجسمه آقای مسافر چتر بدست پارک ملت رد میشوم. به او سلام داده و میگویم: اینبار، چتر باز شده ات کارکِرد پیدا کرده است.
در ادامه راه یک موتوری الو پیک خنده ای بر لب خدا قوتی میگوید، در روزهای دیگر معمولا بوقی حواله ام میکردند که :
« کنارتر برو داداش تا ما رد شیم»
بادگیرم خیس کامل شده است، اما از درون گرمم. و تا حدودی عرق کرده و این حال، حال جالب و دگرگون کننده ایست. دو متضاد را در یک آن درک کنی مثل دو روی سکه . انگار که هم شب باشد و هم روز. بعید میدانم بتوانم آن را در واژه بگنجانم. فراموشش کنید.
در این احوال خوش، کودکی فکر کنم ده یازده ساله را میبینم که از جلو قنادی لادن به سرعت در حال جمع کردن آشغال است. شما ملتفط این چرایی سرعت او نمیشود. در کوهستان و برنامه های زمستانه، زمانی که جوان تر بودم، معمولا با سردتر شدن و کولاک شدن هوا، لباس اضافه نمیکردم، سرعتم را زیادتر میکردم، تا سوخت و ساز بدنم بالاتر برود و گرم تر شوم و این کودک دقیقا همین کار را میکرد. لباس بافتنی که پوشیده بود، زیر باران خیس شده و برای مقابله با سرما، سرعت حرکت دادن اندامهایش را زیادتر کرده بود.
یاد دو کودک بلوچی که در بیابان در برنامه رکاب زنی بلوچستان دیدیم افتادم. گفتم چه میکنید:
لاک جمع میکنیم.
و در انتهای صحبت متوجه شدم لاک اسم تخصصی آشغال هایی بازیافتی است که جنبه اقتصادی دارد.
خودم را به باران میسپارم و تند تر رکاب میزنم. کاش یک بادگیر اضافی داشتم.
@parrchenan
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|