وقتی که بعد از یک مدت پنج شش ماهه که کودکان فامیل یا آشنا یا رفیقان را میبینی و این که در این مدت فقط صدایشان را شنیدی و یهو میبینی، بزرگ شده و قد کشیده اند، یک آگاهی تلخ همچون قهوه اکسپرسو ، این دیدار، این نگاه، این رشد و تغییر، به تو میچشاند.

:این که تو هم، به لحظه آخرین پیراهن نزدیک تر شدی»*.


در کجای رسالت خویشم؟
یا سئوالی ابتدایی تر،
آیا رسالتی برای خود قائلم؟

 

*واژه ای از شعر یک شاعر نیمه معروف.


@parrchenan

در شب بعد از باران و باد تهران میرکابم.
با نور مهتاب، توچال سفید و درخشان در آسمانی تقریباً لاجوردی همچوش کودک بازیگوشی که چادر نماز مادرش را بر سر انداخته و خود را چون شَبَه ای، لولو خورخوره، آماده حمله به پدری که زیر پایش دراز کشیده و زیر چشمی با لبخندی ریز این شبه زیبا را تماشا میکند شده است.

توچالکم، زیباترینم تا این دستان سفید و طولانی ات، از داراباد تا امامزاده داود، خسته نشده، تا چادر سفید و هوس بازیگوشی از سرت نیفتاده، حمله ات را شروع کن.

توچال و آسمان و هوا آن قدر زیباست که حواسم دائم به او میرود و فرمان و رکاب از دستم در میروند. عابران کمی در پیاده رو حضور دارند.


به توچال سفید در شب این چنین درخشان نگاه میکنم و میرکابم و فیلم boy a, در ذهنم چرخ میخورد.

تا به حال فیلمی این چنین عینی، حقیقی ، از خستگی مددکاری که دست رنجش را جامعه اینگونه به یغما میبرد ندیده بودم.
مددکار، چون شطرنج بازی، مهره چیدمان میکند، چون کارگردانی، پلن به پلن سناریو می چیند، و در نهایت ، جامعه و مردمانش، بدون قواعد بازی، می آید میزنند زیر میز شطرنج، می آیند سینمایت را آتش میزنند.

حالِ آن مرد را کسی درک میکند که شش سال در شبانه روزی بود و اینک نیست.

گرگ بودن انسان مدنی ساکن در جامعه را از همین فیلم به یادگار خواهم برداشت.

توچالکم، زیباترینم تا این دستان سفید و طولانی ات، از داراباد تا امامزاده داود خسته نشده، تا چادر سفید و هوس بازیگوشی از سرت نیفتاده، حمله ات را شروع کن.


@parrchenan