یکی از دلایلی که صبح زود را دوست دارم، سکوت بی نظریش است. هر چه از سحر، به پگاه و از پگاه به صبح نزدیک میشوی، حجم صدای طبیعت و شهر افزون تر میشود. صدای ماشین، موتور ، پرنده ها افزون تر میشود.

بیدار شده و قهوه ام را خورده ام. بالای دستگاه قهوه جوش تک نفره اکسپرسو می ایستم تا دو شقه رگ عسلی قهوه از ناپیدای مخزن، به پیدای مخزن دوم آرام آرام، چون رگه ای کم خون، سُر رود و مخزن را پر کند. آن لحظه سُر رفتن قهوه از ناپیدا به پیدا، عطری خاص دارد. ورای قبل و بعدش. منتظر همان عطر بالای سر اجاق منتظر میمانم.

قهوه را مینوشم و در مبل دراز کش میشوم. صدای تیک تاک ساعت و نفس کشیدن آرامَم، تنها صدای حاضر در خانه است. تلگرام را روشن میکنم.
چک میکنم. پروفایل دوست سحر خیزم سیاه است. از او میپرسم چرا؟

: مادر رفت.

به صدای تیک تیک ساعت و نفس کشیدن آرام ، صدای برخورد قطره اشک که از چشم در رفت و راه از کنار لاله گوش باز کرد و پایین دست گوش بر دسته مبل افتاد اضافه میشود.

بعد از درنگی، رفتم کارهایی که مادرم برای خانه تکانی بهم گفته بود و به بهانه خستگی پشت گوش انداخته بودم را انجام دادم.


@parrchenan