پرچنان:
کلانتری رفته ایم تا دستور اجرا کنیم، سرهنگ کلانتری دو تا بچه یکی سه چهار سال و دیگری هشت سال تحویلیمون داد و موضوع پرونده ما به زمانی دگر رفت.
انگار خونه تکونی ، بعضی خانواده های نابسامان، دور انداختنی هاشون از جنس دیگری شده است.
آخه چه معنی داره هر شیفت، بچه ای رو تحویل مراکز دهیم؟

تا دیدمشون توپ شیطونکم را از جیبم در آوردم و دست کودک دادم.
باور نمیکنید مثل عصا موسی معجزه میکند. در کسری از ثانیه، غریبگی، ترس ، وحشت، اضطراب کودک را از بین میبرد و با تو هم دلت میکند. یخ بیگانگی را میشکند و چون آفتاب، جوانه دوستی سبز میکند ‌
کسری از ثانیه!

در پزشکی قانونی بودیم و سالن شلوغ آن و کودک با شیطونکش بازی میکرد و واقعا آنجا را روی سرش گذاشته بود. منتظر بودم یکی بیاد دادی بیدادی، چشم غره ای بکند. اما نه. تقریبا همه با یک لبخند بودا وار نظاره بازی کودک بودند و کم کم چند تا یار بازی هم پیدا کرد.
دیگر لازم نبود یار بازیش باشم. به تعداد مکفی یار بازی پیدا کرده بود و شیطانونک داستان ما دست به دست میشد.
گرمم شده بود. کودک را به همکارم سپردم و رفتم فضای باز تا خنک شوم.
کلا در زندگیم چنین رویه ای دارم، تا ببینم کاری رو غلطک افتاده، یار و یاورانی پیدا کرده، آن فضا را خلوت میکنم.
در این همه شادی کودک و لبخند دیگران ،تنها یک ترس داشتم، هنگام جدا کردن کودک کوچکتر از کودک بزرگتر، دچار بی تابی فراوانش شویم. کودک به برادر بزرگترش بسیار وابسته بود.
در شیر خوارگاه وقتی قبول کردند که برای یک شب بصورت امانی در کنار هم باشند و فردا ادامه کار صورت گیرد، نفس راحتی کشیدم.
خدا به داد شیفت امروز برسد که شاهد و فاعل این جدایی خواهند بود.😫

در هوای اعتدالی شب آرام میرکابیدم سمت خانه و به کودک و کودکان فکر می اندیشم. این که وقتی در حضور آنها نفس میکشم، گویی همه غمهای عالم از تن و روانم، رخت میبندند. دنیایم از جنسی دگر میشود، این فضای سیاهی که میبینم رنگی دگر میگرد. گویی از حجم دوزخی ام به بهشت برین پرتاب میشوم. به سخن مسیح می اندیشم: به ملکوت پدر نمیرسید مگر دوباره کودک شوید.

در این احوال غوطه ور بودم و می اندیشیدم و میرکابیدم که ذهن تحلیل گرم جنسی دگر از تحلیل را انتخاب کرد. بدجنسی کرد. نامردی کرد.
به داروین و نظریه او سوقم داد. این که سهیل، تو اکنون در سنی هستی که مثل دیگر مردمان اگر زندگی کرده بودی، فرزندی داشتی و چون آن را نداری، با هر کودکی که برخورد میکنی از لحاظ طبیعی و نظریه تکامل، آن عقده را اینگونه گره گشایی میکنی. اینگونه تو به کودک و کودک به تو دل میبند.

انصافا ذهنم بدجنسی کرد، به نظرم دقیق زد به هدف.

به خانه میرسم و با مادرم حرف میزنیم. فیلمی که همکارم از بازی من و کودکی را گرفته است نشانش میدهم.

:« یکم وقار داشته باشی خوب چیزیه»🙄😏

@parrchenan