درگیری سرماخوردگی بودم و لرزش داشتم، گلوم همچون سنگ بود و آب دهانم را نمیتوانستم قورت بدهم. گوش درد هم به آن اضافه شده بود. پزشک رفته و دارو درمانی و مادر مهربانم سوپ و آب میوه بهم داد تا این بیماری از تنم رخت برببند.
در همان حال که نیمه های شب از درد، از خواب پریدم و عجز خودم را دیدم و درد شدید گوشم را یافتم، یاد کارتون خوابها، معتادها افتادم. آنها وقتی سرما بخورند، در کدام رخت گرم، بر کدام دیگ آتش خواهند خفت و سوپ درست خواهند کرد؟
یاد گزارش مشاهده یکی از همکارانم در منطقه شوش افتادم.
وقتی که کارتون خواب معتادی از پای در آمد و افتاد و ریفیق اش مرام گذاشته و به دوست در حال کشیدنش فریاد کشیده : ممد دهن بده.
درست وسط نیمه شب پس از بیدار شدن از خواب عمیق ناشی از مسکن ها این گزارش مشاهده شده یادم آمد!؟

شاید با دمی افیون آنها این درد و رنج را از خود دور میکنند. شاید. اما نه. مرگ تدریجی سختی دارند این انسانهای وامانده از قطار تاریخ دلخراش انسانی.

@parrchenan