بیست و ششم
باری
امروز بیست و ششم است.
انتهای ساعت اداری نشسته بودیم که دوست و همکارام یک خاطره ناب از بیست و ششم اش تعریف کرد. این که در ایام اوج عاشقی، پدر محبوبش در این تاریخ آمده و دست دخترش را گرفته و به شهر و دیار خود از برای عید برده است.
اینکه لحظه وداع، محبوبش گفته: «خداحافظ» و او هم گفته: «خداحافظ». صورت و لحن و چهره و چشمان همکارم را هنگام بیان این خاطره باید میدید.
اما چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرد، این نبود. این روایت را همکارم برایم تعریف کرد و به وجد آمدم. همکاران دیگرم آمدند، از همکار عاشق پیشه درخواست کردم برای آنها هم «خداحافظ »بیست و ششم اش را تعریف کند. و وقتی تعریف کرد و روایت را با «خداحافظ» به پایان برد و سکوت اختیار کرد، همکار شنونده گفت: خوووب بعدش؟
و باز در روز دیگری، از او خواستم «خداحافظ» بیست و شش را برای همکار دیگرمان تعریف کند و وقتی به «خداحافظ« رسید، همکار به وجود آمده خاطره نابی از زندکی خود، از آن ناب های انسانی تعریف کرد و فضای گفتگو بسیار گرم شد. گویی در حلقه آتشی گرم نشسته باشیم و هریک خود را ، عمق خود را برون ریزی کند.
با خودم این دو صحنه را مرور کردم، چرا یکی به «خوب بعدش» میرسد و دیگری به لایه های زیرین زندگی« تر» خود؟
نتوانستم هنوز تحلیل کنم و پاسخی برای آن نیافتم، شاید نیاز به یک چنبر سواری داشته باشم تا قوه تحلیلم گشوده شود!
اما چیزی که یافتم، آن است که اگر بخواهم به مرزهای گفتگوی انسانی نزدیک شوم، اگر بخواهم گفتگوی ناب انسانی، از آنهایی که دل آدم با آن گرم میشود را پیدا کنم، باید به خطوط کم رنگ و پر رنگ، خطوط پیدا و ناپیدای چشمان فرد مقابلم دقیق شوم، خود را در چشمان فرد مقابلم شناور کنم و دست و پا نزنم، پس آن گفتگو، به هر جا خواست مرا ببرد.
دلم گرم میشود از دیدار ما دو انسان.
معتقدم نزدیک ترین حالت انسانی ما آدمیان در چنین لحظاتی اتفاق می افتد.
@parrchenan