لطفاً مصرف گرا باشیم.
پس از حضور در اورژانس اجتماعی به این شناخت رسیدیم که قشر ضعیف و طبقه پایین جامعه که نه مهارت و نه سرمایه خاصی دارد یکی از راهکارهای تولید درآمد برای سر کردن هر روز زندگی و نه روزهای بعدش ، و نه روزهای آینده و نه رپزهای بیماری ،- دست فروشی و بساطی است.
الکی هم شده از آنها، از همان هایی که اتفاقا زورشون به شهرداری و بساطی های حرفه ای نرسیده و آن گوشه های خیابان و پیاده مانده اند، خرید کنیم. عزت نفس شأن برقرار می ماند و میتوان از این راه کمکشان کرد.

اگر هم حوصله داشتید این روزها مترو سوار شویم و نقاط پایین دست شهر رفته و از دست فروشان پایین تر خرید کنیم.
@parrchenan

از اشمیت انتظار بیشتری داشتم.
قلم رمانی اش، ضعیف بود و به نمایشنامه های پر شکوهش نمیرسید. آخر های داستان حتی خودش از انسانی که اینگونه انسان نبود خسته شده بود و زود اصل داستان را پیچاند.
اما موضوعی که انتخاب کرده، موضوع خوب و دقیقی است. الینه شدن انسانها، کالا شدن انسانها، موضوع کمی نیست. موضوعی که مکتب فرانکفورت به آن بسیار پرداخته است.
خود ما در زندگی روزانه خود به انسانها چقدر نگاه کالایی داریم؟ و چه ظلمی در حقشان میکنیم که بزرگترین داشته انسانی اش را از او دریغ میکنیم.
این که او انسان نیست. کالاست. خدمات است. دندانه های ماشینی است، الگوریتم سازمانی است. هر چه هست دیگر انسان نیست.
در زندگی خود در برخورد با تک تک انسان ها چگونه به آنها نگاه می‌کنیم؟


اگر این سوال ذهنتان را مشغول کرد پیشنهاد خوانش
کتاب :
زمانی که یک اثر هنری بودم را دارم.

@parrchenan