بساژی
از این حضور حس خوبی گرفتم. حس زنده بودن، اینکه برای دیگری مهم است و او حاضر است بخاطر من فریاد سر دهد که:
آی بیا این ور بازار!
روزگار دوری خود این روزها بساط میکردم. چه زود خاطره کهنه و محوی شد.
در پیاده روی ضلع شمالی پارک دانشجو، یا همان چهار راه ولیعصر، یک چرخی هست که فقط نیمرو ، املت دارد.
مرد خندانی است. این روزها آدم ها هم باید حتی به زور شبیه درختها شوند. دیدید درختها شکوفه میزنند، یا برگهای سبز شفافی همچون نازگل، پیدا میکنند.
ا آدم ها هم اینگونه باید خندان باشند. درخت میداند کم آبی در انتظار اوست اما از این خنده و شکوفه این لحظه خود دست نمیکشد.
کلا از کسانی خرید کنیم یا با کسانی این روزها حشر و نشر بیشتری داشته باشیم که چنین فضایی داشته باشند، یا اگر ندارند، بخاطر تقاضای ما، اجابت کنند.
از مرد دکه ای خندان میگفتم، ضلع شمالی پیاده رو پارک دانشجو دکه نیمرو املت دارد. خندان و بسیار تمیز است، خلاق است و بر نیمرو های خود ادویه پاکستانی میزند، و اگر بخواهی بیبَر( فلفل)تند هم با یک نصفه بربری تازه میدهد.
در ظرف های رویی می آیی در هوای دل انگیز این روزها، زیر درخشش آفتاب طلایی و در کنار بنفشه های تازه کاشته شده در پارک نیمرو می خوری، بدون آنکه زباله پلاستیکی تولید کنی، حتی به اندازه یک قاشق پلاستیکی.
وقتی نسیم بنفشه ها را تکان میدهد، گویی آنکه بنفشه ها بالا پایین میپرند و فریاد سر داده اند:
آی، ای عابر خورنده، یک لقمه هم برای من بگیر.
@parrchenan