آخرین شیفت کاری سال نود و شش بود و از صبح زود رفته بودم بازار گل و کلی حال خوب برای خودم درست کرده بودم. هنگام تقسیم ماموریت ها شده بود، موبایل یکی از همکارانم دست به دست می گشت. عکس های دو کودکی که توسط نامادری و پدر خود با کابل سیاه و کبود شده بودند. تا می‌توانستم، از آن موبایل و عکس ها فاصله گرفتم و خدا را شکر کردم که این ماموریت به من نخورد. ماموریت های صبح را رفتیم. برای یک خانواده بسیار نیازمند، از طریق یکی از همکارانم سبد کالا بردیم و مِهری که از صبح و بازار گل، کسب کرده بودیم را ادامه دادیم و زیادت کردیم، تا به عصر آخرین شیفت رسیدیم.
ماموریت صبح بچه های کابل خورده به درازا کشیده بود و برای عصر مجبور شدیم یک تیم دیگر برای ادامه، کار را بر عهده بگیرند.
و آن تیم ما بود. با پسرک هم نام بودم و خیلی زود با هم ارتباط گرفتیم. کلی بازی کردیم، کلی خندیدیم، در نهایت، آن موبایل و آن عکسها را وقتی قاضی برای نوشتن حکم، میدید، را دیدم. دلم...
در راه به بهزیستی بودیم. کودک بزرگتر احساس درد از ناحیه لب میکرد، وقتی علت را جویا شدم، در حالیکه دستش را مشت کرده بود با خنده ای عصبی گفت:
تا حالا مامانت مشت به صورتت زده؟
منتظر جواب بود، کمی مکس کردم به چشمانش نگاه کردم و باز مکس کردم، گفتم:
مادر من خیلی مهربان است، از این رفتارها انجام نداد هیچ گاه.
پسر هم نام ازم میپرسه می توانم به جای بهزیستی، خانه تو بیاییم؟
و این‌جای داستان همیشه نامرد ترینم، توپ را می اندازم زمین همکارانم. شهامت پاسخگویی و راستگویی را ندارم.
میگویم: باید از همکارم بپرسی و اجازه بگیری.
وقتی به بهزیستی تحویل می دادم، نشستم و بغلش کردم، پا بر روی زانوانم گذاشت و آمد بالا و من مجبور شدم گردنم را خم تر کنم تا بتوانم چشمانش را ببینم. حالا او بالا بود و من پایین.
گفت: فردا تو بیا دنبالم.


فردا شیفتم نیست.
میبوسمش و عید پیش رو را تبریک میگویم. در دلم غوغاست.
توان بازگشت با چنبر را ندارم.


در مترو با خودم مرور میکنم، صدای خنده هایش، لبخند بر چهره ام می نشاند. به همکارانم فکر میکنم. این که روز آخر کاری بیشتر اداره ها، تق و لق هستند، اما همکارانم اینگونه، از جسم و روان و وقتشان هزینه میکنند. گویی فرشتگانی هستند. باد بهاری شاید و تجسم عینی و تفسیر این بیت حافظ:


چو غنچه گرچه فرو بستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

@parrchenan