پنج شش سال پیش بود،
پشت اتاق عمل منتظر بودم.
اولین و‌آخرین انتظار م تا به اینجای زندگی ام.
یکی از بچه ها یکی دیگه از بچه هام رو با چاقو زده بود. چهار ضربه که یکی از آنها کاری بوده و به قلب رسیده بود

چندین ساعت پشت اتاق عمل بودم، تا آنکه، در نهایت بیرون آمد. دکترش گفت:
قلبش ایست کرده بود و با دست احیاش کردم.

تابستون بود و چندین شب را شیفتهایی که بهم میخورد را در پارک و فضای سبز کنار بیمارستان کارتون خوابی کردم‌.
وسط های شب که دیگه خسته بودم و کاری هم از دستم بر نمی آمد یک کارتون پیدا میکردم و میرفتم پارک و میخوابیدم.

پسرک زنده ماند و دوباره به خوابگاه بازگشت. بیست و پنج کیلو وزن کم کرده بود. اما یک آشپز عالی داشتیم که سال پیش بازنشسته شد.
هر روز آب گوشت بهش داد تا شد همون ابوالفضل قبل از چاقو خوردن.
حالا سر چی چاقو خورده بود؟
اینکه با پسر ضارب بحثشون شده بود که کدام یک گوشی موبایل اش بهتر است!!

پسرک ترخیص شد و دو سال بعد گفت: زن گرفتم.
دورادور ازش خبر داشتم تا اینکه بچه ها در همین اواخر نوروز خبرم کردند:


ابوالفضل مُرد.

برای اطمینان زنگ میزنم، جوانکم میگوید:

ترک موتور بود داشت از سر کارش که «کارگر کارواش» بود، بعد از اتمام« کار» ،در « انتهای شب» بر میگشت که تصادف کرده و مرده است. «خوب شد مرد». راحت شد، نه پدری، نه مادری، کسی رو نداشت که...
حرفی نداشتم...


آری

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد.

به این فکر میکنم بچه ها،چه جانی میکَنند که تغییر طبقه اجتماعی در زندگیشان انجام دهند و
اما زهی...

گویی هر چی سنگه، پیش پای لنگه

@parrchenan