پس از بارانِ تهران باشد و شبی زلال و خیابان شریعتی را از انتها ی جنوبی آن تا ابتدایش بِرکابی و همه درختانی که آخرین بار لخت و عور و فقیر و پابتی دیده بودی ،اینک با رخت و قواره مخملین و بسیار فاخر، خود را بر تو نشان دهند و از روی چنبر بر برگهای جوان و شرمگینشان، دستی به لطافت بکشی و کف دستانت خیس از عرق شرمگون درختان و باران شود، مست میشوی.
ببینی درخت محبوب ات جلوی درب جنوبی باغ سفارت انگلیس، همچنان رعنا و پر صلابت لباس زیبای خود را بر تن کرده است، پس،مست تر شوی.


این رکابیدن با این رادیو پادکست، مست تر شدیگم را افزون تر کرد

@parrchenan

با همکارم تماس گرفته بود و از خود کشی و یا دیگر کشی صحبت کرده بود و این که برنامه ریزی و اندیشه و هدف گذاری کرده بود و این یعنی هشدار کار بسیار بالاست. سپس بدون نشان قطع کرده بود. همکارم، اما نگران او بود، نگران جامعه ای که ممکن بود او با اسید پاچی، به قول خودش تهران را سورپرایز کند. چندین بار در چندین روز تلاش کرد، سرانجام توانست او را مجاب کرده و به سیکل مددکاری بی اندازد.
با خودم فکر میکنم اگر او این چنین مسئولیت بالایی حس نمیکرد، ممکن بود چه فاجعه‌ای رخ دهد! تاکجای امنیت ملی حتی درگیر شود!
چند نفر کشته یا مصدوم شود؟

حال آنکه هیچ کس، هیچ سازمانی، این مسیولیت پذیری بالای او را ندیده و نخواهد دید.
کلا معتقدم نظارت کیفی بر کار مشاور و مددکار سخت و یا حتی نشدنی باشد.

به نظرم تنها راه جامعه انسانی آن است که انسانهایی با وجدان بالای اجتماعی، تربیت کند تا در هنگامه و بزنگاه هایی این چنین بتواند از گردنه خطر عبور کند. یا در سازمانهایی که با جان و روان انسانها سر و کار دارند از آدم هایی با چنین خصلتی استفاده کند.


@parrchenan

با جوان میانسال صحبت میکنم، یعنی بیشتر شنونده هستم. از کودکیش میگوید، از این که نوجوان بود، پدرش از خانه انداخت بیرون و منت سر او گذاشت که از مادر فلانت لخت بیرون آمدی و من اما به تو لباس پوشاندم.
از نوجوانی کودک کار بوده و در ساختمان‌ها با استای خود سیم کشی کرده تا اکنون که بیست سال از آن زمان می‌گذرد.
از عقده هایش گفت. از این که با زنان بیگانه است و این که وقتی دختر و پسری را دست تو دست هم و لاو میبیند، آتش حسادت در او زبانه می‌کشد. دوست دارد با موتور به آنها بزند.

با خودم فکر میکنم ، به بسیار پرونده هایی که کودکانی در سنین نوجوانی که ما اقدام کرده و آنها دیگر در خیابان نبودند. تبدیل به کودک کار نشدند.

و اگر میشدند شاید چون او، گِره( عقده) در وجودشان افزون و افزون تر میشد تا به جایی که به جنایت منتهی شود.

اثر عمیق و بسیار زیاد کار خود را وقتی متوجه شدم که با او مصاحبه کردم. این که نتیجه کاری که باید انجام میشد و انجام نشده ،شاید بیست سال دیگر نشان دهد.


@parrchenan