زیز زمینی با سه دختر
و با خود یک سوال می اندیشی،
من با چه کسی بازی میکنم؟ که هر بار و با همه آندو هم باز، شکست میخورم.
یک تفاهم نامه( فکر کنم) بین بهزیستی و وزارت بهداشت هست که نوزاد دچار مسمومیت، یا نوزاد مادر معتاد به خانواده تحویل داده نمیشود، مگر پس از بررسی خانواده نوزاد توسط اورژانس اجتماعی و بازدید از منزل و مصاحبه با پدر نوزاد الزامیست.
اکثر مواقع به نتایج مثبت رسیده و گزارش مثبت نوشته میشود. اما وقتی کار گِره بخورد این بازی شطرنج و فکر کردن و فکر کردن به ابعاد تمام ماجرا شروع میشود.
بار اول رفته و آدرس را پیدا نکردیم، عصر دوباره اقدام کردیم و متوجه شدیم آدرس اشتباه است .یک نفر را فرستادند تا ما را به درب خانه نوزاد برساند از کوچه های تنگ و باریک گذشته و خود را به یک خانه رساندیم.
خانه ای کلنگی و حدودا چهل متری که قسمتی از این چهل متر، حیاط خانه بود. حیاط آب زده شده بود و چند مرد و بچه در آن منتظر ما بودند.
منزل آقای فلانی؟
یک زیرزمین نشانمان دادند
همه با هم وارد زیرزمین شدیم.
اول مردها را بغیر از پدر خانواده از ماجرا جدا کردیم، مخصوصا آن آخرین مرد، آن قلچماق بسیار چاق با بازوی خالکوبی شده اش که فکر میکرد چون صاحب خانه است پس واجب است در مصاحبه ما حاضر شود. اول که وارد شد با قیافه حق بجانب بود و در نهایت چون کودک تپل مپل فرستادیم دنباله تیله بازی هایش. مردها از زیر زمین خارج شدند و در نهایت که گفتگو جدی شد ، کودکان دیگر پدر نوزاد را پی نخود سیاه فرستادیم.
زیر زمین شش متر بود، هم آشپزخانه و هم اتاق خواب و هم اتاق پذیرایی و هم همه چیز خانه همان شش متر بود. پدر سابقه بیماری سل داشت و یکماه قبل از عید در بیمارستان بستری بود. بچه وسطی اش هنوز شناسنامه نداشت و دختر پانزده ساله اش( کمتر میزد) عقد کرده بود و خودش هم به گفته خودش متادون مصرف میکرد و دست فروش بود.( از خانواده قربتی ها بودند) اما مرد صادقی بود و با ما فکر میکنم، صداقت بخرج داد.
زیر زمینی با سه دختر
در ماشین گشت می نشینم و جمله بالا در ذهنم بُلد میشود و بازی شطرنج را شروع میکنم و باز دکمه های آندو...
گزارش ما و امضا ما سرنوشت نوزادی را تغییر میداد.
وشطرنج من با سرنوشت نوزاد در ذهنم شروع شده بود، گاهی بلند بلند فکر میکردم. نتیجه ای نداشت.
گزارش راهمکارم مینویسد.
@parrchenan