یک مورد اورژانسی اعلام کرده بودند و ما خود را به مسافر خانه رساندیم.
مادر و دختری هشت ساله ای که از همه دنیا طرد شده بودند.
شوهر معتادش زندان بود و از ما کمک میخواست.

شرایطشان بسیار حاد بود. میشد طرد شدگی اش را ، استرس و اظطراب اش را و این که در پهنه عالم تنهایی اش را فهم کرده، در نگاهش، صدایش، خواند.
ترس ، و ترس در وجود ش رخنه کرده و چون سرطان در روحش متازتاز میکند. از آن شرایط خاص بود، مستأصل به معنای دقیق کلمه، از آن موقعیت هایی که قوه ذهن و اندیشه، از تفکر باز می ماند، از آن زمانی که در کوه یک لحظه، بدن خالی میکند، حتی نای نشستنی نمی ماند. از آن لحظاتی که خبر سوگ عزیر ترین ات را به ناگاه بشنوی و بر زمین افتی و نفهمی دگر هیچ، از همان زمانهای سخت، که معمولا عموم آدم ها به این مرحله از زندگی نمیرسند.
در موقعیت یک ضرب المثل ترکی گیر کرده بود:
به چه کنم چه نکنم « دچار» بود.

پول مسافر خانه، سیر کردن شکم بچه و خودش، « ویرانش کرده بود»
در لحظه خداحافظی ما
میشد در صدای لرزانش و امیدی که داشت در چشمانش خواند.
خداخافظی کردیم.
موقعیت حادی داشت و نیاز به اقدام عاجل. به کمک منابع مالی که بعضی از عزیزان در اختیارم گذاشته بودند، مسافر خانه را حساب کردیم و برای خورد و خوراکشان، خشکه تهیه کردیم.
وقتی ما را دوباره بعد از دقایقی با نایلون هایی در دست دید، گویی غرق در آبی که خسته از دست و پا زدن ، حلقه نجاتی بر خود دیده باشد. نا امید اش امید شد. بدن خسته از دست و‌پا را بر حلقه نجات رها کرد.
قرار شد روزهای بعد به اداره بیاید تا تدبیری اندیشه شود.

اما من چیزی دگر، از این فضا یافتم:
اگر به جهانی دگر، به چیزی آن جهانی معتقدم باشیم، و شما چون من به «تردید» مومن نباشید و ابراهیم وار به تاثیر آن جهانی کردار و رفتار و پندار بر زندگی خود داشته باشید، آن کمک مالی و خوراکی که در آن لحظه آن زن که به کمک دوستان و اقوامم انجام دادم، تاثیری عمیق، احتمالا بر این جهان و آن جهانشان خواهد گذاشت. این تصویر که در قاب کلمه گنجاندم از آن « آن های* » زندگی بود.

* درنگ، لحظه

@parrchenan