تصمیم بسیار سخت

از بیمارستان یک مورد مشکوک به فروش نوزاد مطرح شده بود. مددکار بیمارستان مشکوک بود.
بازدید از منزل مادر نوزاد اقدام کردیم. یک اتاق تمیز در خفن ترین محله های شوش بود. مادر نوزاد معتاد نبود، کاری و زحمت کش بود، سابقا مسیولیت نظافت سرویس بهداشتی یکی از پارک های تهران را داشت. شوهر معتادش را دو ماه پیش از خانه انداخته بود بیرون اما هیچ مدرکی از لحاظ عقد و صیغه با خود نداشت. و تنهای تنها بود. تنهااا
مادر نوزاد اما احتمالا( احتمال قوی) از لحاظ عقلی مرزی بود. بی سواد بود.
و اینکه ما در پایان بازید و گزارش باید چه می نوشتیم؟
نوزاد تحویل داده شود.
نوزاد تحویل داده نشود.

آیا مادری مرزی که کار و تلاش میکند و نوزاد خود را به دنیا آورده، حق ندارد مادری کند؟
آیا در این محله نا ایمن و تنها می تواند نوزاد چند روزه خود را نگهداری و پرورش دهد؟
آیا از سادگی اش جهت دزدیدن یا گول زدن او برای تصاحب بچه اش، استفاده نخواهد شد؟
آن قدر فکر کردم، دیوانه شدم. خسته از این همه فکر شدم.
خودم را کنار کشیدم.
نظری نداشتم.
نظری نهایی ندادم.
با خودم فکر میکنم نیم خط نوشته ما چه تاثیر عمیقی بر سرنوشت یک نوزاد و یک عمر زندگی او میتواند بگذارد و یک مادر زحمت کش بسیار ساده می‌تواند با نظر ما از اولین حق طبیعی اش محروم شود.
این گزارش و این داستان جا داشت و دارد در تم های فلسفه اخلاق مورد بحث گذاشته شود.
رفتار اخلاقی چیست؟
گرفتن نوزاد
دادن نوزاد
کنار کشیدن کارشناس پرونده از داستان.
کنار نکشیدن کارشناس پرونده به خاطر انسانی دیگر.
سکوت در برابر ظلم
فریاد به خاطر مظلوم.
داستان موش ها و آدم ها جان اشتاین بک را خوانده اید؟
آدم ساده داستان و تصیمیم کشتن او توسط دوستش به خاطر رفاقتش، به خاطر محبتی که در حق او کرد
ثانیه به ثانیه در ذهنم مرور شد.
مادر داستان ما شبیه رفیق کشته شده داستان بک بود.
مادر داستان ما شبیه یکی از فرزندان شبه خانواده که چند سال مربی او بودم، بود. با خودم فکر میکنم، او پدر خوبی در حق این بچه میشد.
آدم های مرزی، شبیه کودکان دبستانی هستند و فهم و درکشان از هستی و دنیا شبیه آنهاست.

چقدر ترسناک میشویم ما.
از این همه سنگینی و وزن این نیم خط ترسیدم.
خیلی...

@parrchenan