نگاه
بار اول که منزلشون رفتم، مادر نوزاد نبود و زنی معتاد خانه شان بود و فضای خانه بوی شدید شیشه کشی میداد. صاحبخانه هم چیزهایی گفت که ذهنم رفت که مادر کودک، هرجایی باشد.
اکنون بار دوم بود که بازدید انجام میدادیم و رخ به رخ نشسته بودیم. حرفهایش را زد، خجلت زده بودم از قضاوت هایی که در حقش در بازدید صبح انجام داده بودم.
نگاهم به نگاهش بود. به مردمک چشمانش، چشم سمت چپش گویی مشکل داشت و با چشم دیگرش هماهنگ نبود. مظلومیت، سختی کشیدن های زیاد از چشمانش میریخت. با همان نگاه چشم نیمه ثابت، ویرانم کرد.
از چشمانش فرار میکردم به چشمان همکارم نگاه میکنم.:
چه کنیم؟
دوباره در چشمان خانم زحمت کشی که هم داشت هزینه خود و مادرش در شهرستان را میداد نگاه میکنم.
نگاهش، خطوط چهره صورتش نشان از درد کشیدن، از عرق جبین داشت. از این که میخواست باشد. در میان این همه آدم که او راپشیزی نگرفته بودند باشد. او مادر بود.
از این که میخواست هزینه بیمارستان اش را حتی تصفیه کند.
امان از نگاهش. بعید میدانم نگاهش را فراموش کنم.
نگاهم مثل گنجشکی که خود را در یک اتاق ناکهان یافته، دزدیده میشد، به نگاه همکارم گره میخورد:
چه بکنیم؟
و از زیر نگاه« او» در میرفت. نمیدانم تا به حال گنجشکی دیده اید در اتاقی گرفتار آمده باشد. اولین ضربه به شیشه را تاب بیاورد با برخورد دوم به شیشه، می افتد. در زمین افتاده میلرزد و تو حتی اگر با دست برداری و بیرون ببریش، دیگر پرواز نمیکند.
از خانه بیرون می آییم. سگرمه های همکارم، خطوط پیشانی اش، خطوط کناری چشمانش در گرفته ترین حالت خود هستند. چند خط دیگر بر چهره اش نقش بسته اند و چهره را درهم رفته تر میکند.
دوست دارم لالایی او برای بچه اش را بشنوم، ببینم، ادراک کنم.
@parrchenan