نگاه سکچت
ما هم این وسط تلاش میکردیم، آنها را به یک گفتمان مشترک نزدیک کنیم. دعوا گاهی اوج میگرفت و تلاش میکردیم آرام کنیم.
اما این فضا یک نگاه اضافه هم داشت.
کودک سوم خانواده که تازه از دبستان و مدرسه خود آمده بود و با توپ فوتبالش، گوشه خانه نشسته بود و داشت ما آدم بزرگها را «نگاه» میکرد. فقط «نگاه». از اون «نگاه های کودکانه». و شاید در پس این« نگاه» یک « چلااا( چرا،)» خوابیده بود.
دلم میخواست یکهو این فصای مزخرف بزرگسالانه را رها میکردم و میگفتم گور بابای دنیای احمقانتون و میرفتم با پسرک توپ بازی میکردم. از توپ بازی که خسته میشدیم، با هم دست به یکی میکردیم و شوت آخر را میزدیم تا شیشه یکی از پنجره ها بشکنه و بعد سوار دوچرخه هامون میشدیم فرار میکردیم و به ریش دنیای این آدم بزرگا میخندیدیم.
کودک داستان ما شبیه ترین بود به قیافه شازده کوچولو اگزوپری که من در ذهنم قیافه براش ساخته بودم. یک شال زرد کم داشت فقط.
حیف که من هم جز این آدم بزرگا بودم و یک طرف ماجرا . «نگاهش» به دعوا ماها، خیلی عمیقانه بود. «نگاه» توام با سکوتش ،خیلی خاص و سنگین شده بود.
تو را به آن خدای نداشته تان، تو را به همین دنیای مزخرف تان که چنگول زدید و به آن چسبید و این همه بازی های روانی احمقانه توش دارید ، جلو بچه ها، جلو « نگاه» بچه ها، جلو « نگاه ساکت» بچه ها، دعوا نکنید.
اگر یکم سکوت کنید، سنگینی « نگاه کودک را» و دانایی این « نگاه» را درک خواهید کرد.
خدا چون سکوت*_ را در« نگاه ساکت» پسرک توپ بدست گوشه خانه دیدم.
کمتر ابلیسی کنیم.
*شبیه ترین چیز به خداوند، سکوت است.
( عارف آلمانی، مایستر اکهارت)
@parrchenan