سرانجام مادر مرزی
شلوغی اداره، اجازه تمرکز نمیداد، وسط گفتگو ها مجبور به توقف می شدیم و اثر سخن از بین میرفت.
اما چیزی که برایم جالب بود، پاسخ ابتدایی مادر نوزاد به همراهی آن فرد با او بود:
«باید برم فکر کنم».
عاشق این جمله هستم، مطمئن ام، این مادر، فیلم برباد رفته و شخصیت اصلی داستان، اسکارلت را ندیده است. اما جفت شان پس از پیدا کردن تجربه زیستی، به یک جمله رسیده اند:
«باید فکر کنم»
بعد از رفتن مدعوین و پایان ساعت اداری، بعضی از همکارانم، که دل نگران نوزاد بودند، پیشنهاد میکردند، نوزاد از او گرفته شود، چون« احتمال مسامحه و غفلت وجود دارد و ممکن است نوزاد آسیب ببیند».
برای من اما چند سوال اخلاقی، حقوقی، استدلالی وجود داشت و دارد:
۱. آیا مادر مرزی حق مادری کردن دارد یا ندارد؟
و این سوال و جوابش برایم بسیار مهم است. میدانم بعضی از دوستان اهل فلسفه و اهل فلسفه اخلاق، خواننده پرچنان هستند. از ایشان درخواست میکنم، اگر ممکن بود، کشورهای پیش رو در زمینه فلسفه اخلاق را مرور کنند و ببینند آنها از لحاظ کد های اخلاقی این داستان، چه اندیشیده اند؟( متاسفانه من نمیدانم حتی با چه عنوانی به انگلیسی سرچ کنم)
۲. آیا با این احتمال که پیامد داستان ناگوار خواهد بود، میتوان چشم بر شواهد عمومآ مثبت داستان بست و رای به گرفتن کودک داد؟
۳. آیا با این احتمال که پیامد گرفتن کودک و در نتیجه، رفتن کودک به عنوان فرزند خوانده به خانواده ای احتمالا به سامان، حق داریم مادری را از مادری کردن محروم کنیم؟
۴.( درد آورترین برای من) آیا اخلاقا رواست، ثمره درد و رنج بطنی و فرزندِ فردی را بگیریم که حتی توانایی شکایت از ما( احقاق حق) را ندارد؟
۵. آیا اخلاقا رواست، به دلیل دیده شدن حق نوزاد، حق دیگری که در اینجا مادر کودک است، نادیده گرفته شود؟
مرخصی ساعتی میگیرم و نیم ساعت زودتر از اداره بیرون میزنم. تقریبا ویران شده ام. با این که تلاش کرده بودم که نه گزارش این پرونده و نه حتی، نظر نهایی آن را بنویسم و از مسیولیت آن شانه خالی کرده بودم، وجدانم و درونم و عقلم هر سه دست به یکی کرده بودند و دشمنم شده بودند. این که اگر قرار به گرفتن باشد، تا چه حد باید یزید باشیم؟ تا چه حد شبیه سربازان اسرائیلی باشیم؟ حتی تصویر سازی آن در ذهنم مو بر تنم سیخ میکرد و میکند و این که استاندارد های ما برای گرفتن و نگرفتن چیست؟
چرا دنبال راحت ترین کار و احتمالا ظالمانه ترین آن برویم.
چرا ما اصلاً باید این داستان را هدایت کنیم؟
کدام یک از ما آموزش قضاوت کردن دیده است؟
کدامیک از ما آموزش جنبه های اخلاقی و حقوقی و شرعی و عرفی را دیده است؟
چرا مسیولیت بر دوش کشیدن باری را بر عهده گرفته ایم که آموزش آن را ندیده ایم؟
وقتی ناراحت هستم و میرکابم، « نگاهم» به جلوست، اما آدم ها، ماشین ها همه محو هستند، در واقع کانون دوربین چشمم پشت زمینه را زوم کرده و اشیا جلو چشم محو دیده میشود.
معمولا ده بیست دقیقه بعد از رکاب زدن، این حالم، به میشود و معمولی میشوم اما آن شب زیر رگبار تهران تا دو ساعتی که به منزل برسم، نگاهم اینگونه بود، به سوالها فکر میکردم و جوابی که تجربه ام، سوادم، دانشم به آن نمیرسید و شدیدا احساس نادانی میکردم و میکنم.
@parrchenan
پرچنان:
با فکر مادر مرزی به خواب رفتم و صبح خسته از خواب بیدار شدم.
کاری داشتم در تجریش و بعد از آن در همان حوالی پرسه میزدم، دلم نبود مغازه بروم. در حال ولگردی به معنای واقعی آن بودم .دل و دماغ نداشتم. به آنی یادم آمدم در چنین روزهایی، در موسسه مخصوص کودکان، جلساتی برگذار میشود. تماس گرفتم. پرسیدم: هستی؟ رفتم . در جلسه، طرح مسئله کردم و موافق و مخالفانی از هر دو نگرش یافتم.
کمی سبک شده بود. حوالی عصر، یکی از حاضرین در جلسه به موبایلم زنگ زد و با گفتاری سرشار از حیرت گفت که اکنون در حضور آن خانم فرهنگی است که در جلسه عنوان کردی قرار است به مادر مرزی کمک کند.
و این شد که اکنون آن مادر مرزی و نوزادش که برای او اسم بسیار زیبایی انتخاب کرده( احتمالا به واسطه نام یکی از همکارانم که در آنجا دیدیش و شنیدش و جلسه در اتاق او برگزار شد) ، یک تیم قوی و پر مهر و انرژیکی دارد و پلن های خوبی برای توانمند سازی این مادر مرزی که نامش را خلیجه میگذارم دارند.
استادی از استادانم نیز نوید آن را داده است که در انجمن اخلاق سوالات مربوطه مطرح شود و جلسه علمی اخلاقی پیرامون پاسخ به آن سوال برگزار شود.
سوالاتم همچنان پابرجاست
اما تا حدود بسیار زیادی دلم از بابت خدیجه و نوزادش رها و آسوده شدست.
نمیدانم تا به حال کولی بازی یک کولی را دیده اید یا نه، من چند باردیده ام.
حس همان کولی را دارم که وقتی دیدم همه باورم، در حال تخریب است، به قولی خود را در مرز خسرت دنیا و آخرت دیدم، کولی بازی در آوردم، به چیزی جایی نبود که چنگ نزده و نیاویخته باشم.
و نتیجه مثبت دیدم.
کولی بازی در آوردن نتیجه مثبت دارد. همه منِ فربه شده را می شکند و چون شکست، لطفی از سر مهر، نمیدانم از کجای هستی نصیبت میشود.
@parrchenan