مردی به نام اُوه
فیلم خوش ساختیست. کلا از منطقه اسکاندیناوی فیلم بد ندیده ام، فیلمهای بی خوابی، شکار، فیلم هایی است از این منطقه جغرافیایی که تم آنها و اثر شان در زندگی ام محفوظ مانده اند.
با شخصیت اصلی داستان مردی به نام اوه همزاد پنداری کردم. اینکه آنهایی که از گذشته دور میشناختنش، آنهایی که عمیق میشناختندش، میدانستند قلب بزرگی دارد و آنهایی که باور اول میدیدنش، فکر میکردند چه دراکولا و کروکودیلی است. چقدر اینجای زندگی اوه شبیه به من بود.
مرد گنده داستان، از تلخی زندگی رنج میبرد و به ما لحظه لحظه این تلخی را با طنزی سیاه نشان میداد.
پیشنهاد دیدن این فیلم را به دو دلیل دارم.
یک
تم زیبایی از عشق با تصاویری زیباتر و کارتپستالی به بیینده نشان میدهد و دو
آنکه خرد آدمی را درگیر میکند، چرا که فیلم پر از نماد و استعاره و نشانه است و برای فهمیدن اینها نیاز است تفکر کرد و گفتگو . چقدر دوست داشتم یکی دو ساعت پس از دیدن فیلم در حالیکه چای مینوشیم با کسی که این فیلم را دیده، پیرامون رازگشایی از استعاره های فیلم گفتگو میکردم.
و فیلمی که این دو را داشته باشد یک معنای بزرگ از مفاهیم اگزیستانسیال دارد. تنهایی، مرگ، مسیولیت و معنای زندگی را به طرز ساده و طنز اما زیرکانه ای درون خود جای داده است.
مردی به نام اوه، شاید تک تک ما باشیم. همیشه پس از دیدن فیلم یا خواندن رمان این جمله را تکمیل میکنم:
این فیلم را دیدم و نتیجه گرفتم که...
جهان یادگار ست و ما رفتنی
به گیتی نماند مگر مردمی
این فیلم را ببینی و عصر هنگام هم کتاب پنج اقلیم حضور شایگان را شروع به خوانش آن هم با صدای بلند کنی و مقاله فردوسی را تمام کرده و وسط های مقاله خیام خواب شبانه بی آغازی، معلوم است که چهار بامداد با یک رویا از خواب برمخیزی.
خواب دیدم بابا رو سوار دوچرخه کردم، و دو ترک، رکاب میزنم . بابا ترکبند پشت نشسته بود. خسته شده و چرخ عقب دوچرخه هم پنچر شده و سر بالایی هم بود. به یک جایی رسیدیم که کودکان در آن بازی میکردند، ازشون اجازه گرفتیم آنجا بمانیم. رفتم از بچه ای تویوپ گرفتم و مشغول پنچر گیری شدم. که دیدم بابا رفته ماشین آورده و دوچرخه رو بار ماشین میکنم و میشینم تو ماشین و آرام میشوم و از خواب بیدار میشوم و تو همون خواب و بیدار یاد کلی برنامه کوه که با هم رفتیم می افتم.
آری این جهان یادگارست و ما رفتنی...
با فردی گفتگو میکردم، پرسید با تو بود، دوست داشتی به این جهان بیایی؟
پاسخ دادم نه دوست نداشتم بیام.
تا دیشب که شعری از خیام خواندم:
گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟
بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی.
@parrchenan