دختر، ام اس شدیدی داشت و تازه پا به روزگار جوانی گذارده بود و تماس گرفته که افکار خودکشی دارم.
به منزل مراجعه کردیم. از دو سالگی با مادربزرگش بزرگ شده بود و مادری نداشت و با نامادری اش کارد و پنیر بود. فردی بود سراسر خشم، سراسر نفرت. همه وجودش تنفر بود و آنچنان دستانش می لرزید که حتی توانایی باز کردن رمز گوشی اش را نداشت.
با مردی که زنی داشت و دو کودک، دوست شده بود و به همان راهی میرفت که از آن تنفر داشت. جا پای نامادری خود گذارده بود.
قوه تحلیل و تفکر و تجزیه تقریباً نداشت.
با خودم فکر میکنم اگر نظام آموزش و پرورش ما کارآمد بود اکنون با چنین شخصیت ساده و پینکو واری روبرو نبودیم و احتمالا به این راحتی مورد سو استفاده قرار نمی‌گرفت. احتمالأ کودکی از چنین فضایی خارج نمیشد.
مرد داستان که دخترک شیدای او شده بود، یکی از بی وجدان ترین و غیر اخلاقی ترین آدم هایی بود که در روزگار عمر خود دیده ام.

دختر جوان، گفت پس فردا تولدم است. و عروسکی که هنوز مارک آن کنده نشده بود به عنوان روز تولد به او داده شد. عروسک به جوانی رسید که کودک درونش پر از تنفر بود. همه عروسک ها لزوما به کودکان نمیرسد. بعضی شان به کودکِ درون ِ خسته آدم ها هم خواهد رسید. دخترک در حال رسیدن به نقطه THE END بود و هست.


میخواست بیرون برود و دوست پسرش را به ما نشان دهد. عروسک تولدش را در کیفش چپاند و با خود همراه کرد و از درب منزل خارج شدیم. اگر قرار باشد ما به او کمک کنیم شاید از دم بی دم همین عروسک باشد.

@parrchenan