انتهای شب است و سوار بی آرتی شده ام. بر عکس معمول این وقت شب، اتوبوس شلوغ است.
در ایستگاهی، عده ای پیاده میشوند و چند جای خالی باز میشود. صندلی کناری پسرکی سیزده چهارده ساله که یک بافتنی دست سوز تنش است و از روی نگاهی به چهره و چشمانش میتوان فهمید کودک کار است و احتمالا در جایی دور از خانه مشغول شاگردی و پادوییست، خالی میشود.
به یکی دو تا افراد ایستاده مسنی که در اتوبوس بودند تعارف میزند که آنها بنشینند. بعد به میانسالها، تعارف زد و یکی آمد نشست‌.
از رفتار پسرک حس خوبی گرفته بودم. بی آرتی این زمانهایش، فضای یک رنگی و دل نشینی برایم دارد. همه شبیه همیم. کمتر کسی خودش را از دیگری بهتر و والاتر میبینند. دوندگی های در طول روز، توانایی تفرعون و منیت کردن را از مسافرها گرفته است و خسته هستند و حوصله فخر فروشی ندارند. اینجا را دیگر خودمان هستیم. همین « نوع انسان».
پسرک تنور دلم را گرم کرد. لحظاتی مرا از این فضای نه مثبت و آلوده و مبهم و تنگی که بواسطه التهابات ارزی و وضعیت نابسامان اقتصادی و فسادهای مالی و احتمالات جنگی و این فیلتر کردن قسمتی از آزادی میلیون ها آدم، فرا گرفته رهانید.
آن پسر، آن پیرمردها، آن مسافرها همه شبیه به هم بودیم. یاد کودکی ام افتاده بودم، همه شبیه هم بودیم. دفترهامون، پاک کن هامان، همه شبیه به هم بود، فوقش دوستمون چهل پنچاه تا بیشتر عکس فوتبالی آیدین داشت یا مداد رنکیش جعبه فلزی بود.

همکارم از کودکی و مادرش تعریف میکند که اجازه نمیداد ، دفتر، مداد آنچنانی اش را مدرسه ببرد تا که نکند دل هم کلاسی از دیدن آن بشکند و بخواهد.
و همکارم از بچه اش میگوید که باید همه چیز را به صورت آخرین ورژن داشته باشد که از هم کلاسی هایش کم نداشته باشد ، که حسرت به دل بزرگ نشود.

آن سادگی و یک رنگی و یک دلی چه کم داشت؟

به حس خوب نداشته هایم، آمدن به اینجا، هر بار با پرچمی از کشوری بیگانه اضافه کنید.
حس نفتکشی را دارم که مالکیت آن از ماست اما ادبار، وادار به برافراشته کردن پرچم پاناما کرده است.

@parrchenan