پرچنان:
نمیدانم این فیلم را دیدید یا خیر؟ و تحلیل شما از آن چه بود؟ وقتی که درب مترو بسته میشود و نوشته های پایانی فیلم می آید، صدای مرد بازیگر را میشنویم که : اگر کسی از این نمایش خوشش آمد، پولی بابت آن پرداخت کند.

بالجبار چنبر را در اداره میگذارم و سوار مترو میشوم. فردی که عصای سفید دارد و گویی که کور است در راهرو واگن مترو در حال گدایی است. با توجه به نوع رفتار و حرکتش، حدس قوی میزنم بینا باشد. مردم مسافر کف دستش پول میگذارند و اجازه میدهند از روبرویشان رد شود.

با خودم فکر میکنم این هم بازیگر، آن مرد داخل فیلم هم بازیگر، کدام شریف تر هستند؟
و از خود سوالی میپرسم: چرا این مرد داخل مترو که ادای کور بودن در میآورد را گدا می‌خوانی و آن مرد داخل فیلم را اما ذهنت به گدا بودنش نمیرود؟

چقدر مناسبات امور در ابتدا ساده تصویر می‌شود و هنگامی که به درون آن ورود میکنی، پیچیده و سخت.

در حال خروج از مترو تجریش هستم، زنی کودکی یک ساله را که داخل بینی اش شلنگی رفته کناری گذاشته و گدایی میکند. اکسیژنی نمیبینم. به واقع کودک آزاری خطرناکی میکند. حتی به نظرم احتمال آنکه این کودک متعلق به او باشد هم وجود دارد.

اما دیگر توانی برای مبارزه ندارم. خسته هستم، خیلی، قسمتی از بدنم هم کوفته است.
پله برقی را بالا میروم، هر چه به ابتدای پله برقی میرسم، صدای دادگاه وجدانم اوج می‌گیرد، قدم آهسته میکنم. راه کج میکنم و از فروشنده کانکس شرینی رضوی میپرسم: آیا امکان برقراری ارتباط با ماموران مترو را دارد؟ شرایط را توضیح میدهم. دست به تلفن میشود و شماره میگیرد.
از مترو خارج میشوم، در حالیکه قاضی دادگاه وجدانم با اقماض از این پرونده آخر شبی عبور کرده است.

@parrchenan