پوشیده بودی برایم آبی ترین دامنت را

باد کولر تازه کرده گل های پیراهنت را

میآوری روی ایوان – بی روسری، بی گل سر

در دست سینی چایی بر گونه حندیدنت را

حال گپ و حال و احوال، حالا کنارت نشستم

دل داده ام با سکوتم، احوال پرسیدنت را

بعد از گپ و چای و خرما یک دسته ماهی قرمز

چشم انتظارند در حوض، باز استکان شستنت را

باغی غزل نذر کردم یک بار دیگر ببینم

لبخند های عجین با نارنج و و آویشن ات را

حامد عسگری

این شعر سالها پیش دلم را خنک کرد باشد که دل شما را خنک کند.

 

 

امید آنکه همه  این شعر را با تمام وجود درک کنیم و تنها دل خنک کن نباشد.