در بانک نشسته ام و با موبایلم کار میکنم که کارمند باجه ازم سئوال می‌کند: شما وصلی؟ و وقتی پاسخم را دریافت میکند، تقاضا ی فیلتر شکن میکند.
وقتی که وصل شد، یک نفس عمیق میکشد و در صندلی اش شل شده و فرو میرود و می‌گوید :آخیش.
حس معتادی را داشت که به مواد خواستنی اش رسید و من؛
حس ساقی محل را داشتم. اصل جنس را رسانده بودم. حس خوبی بود.

در خط بی آرتی به سمت شمال در حال رکاب زدن هستم که رکاب زنی دیگر از سمت مقابل ، در سراشیبی در حالیکه دستانش را از فرمان جدا و باز کرده به سرعت از کنارم رد میشود. نوجوانی بود که نئشه سرعت و باد و آدرنالین و تحرک و اردیبهشت و پارک ملت بود.
حس رهایی داشت. بی سرزمین تر از باد.
یاد روزگار نوجوانی خودم وقتی که با دوچرخه مدرسه مرفتم، افتادم، همه تلاش خودم را میکردم که بدون دست بر فرمان دوچرخه، تا مدرسه را برکابم.


@parrchenan