دیوانه خانه
محبوبی، حبیبش را دیوانه صدا میکند که : دیونه دلم برات تنگه و در صحنه دعوایی طرف باصدای بلند حاشا میکند که: دیوانه جد آبادتِ.
گاهی آدم ها دوست دارند دیوانگی کنند، حتی یکبار در زندگی و عده ای دیوانه بودن را در هیچ کجای زندگی نمیپسندند.
خود کلمه هم که به دیو و دیو ها بر میگردد که در اسطوره های ای ایرانی _ هندی جای دارد و کلمه ای راز آلود است. چون اول بار در اسطوره ها، دیو ها کتابت و نوشتن را به انسان آموختند، به کاتابان در قدیم دیوان نویس میگفتند و چون در حکومت اینها دستی بر آتش داشتند، اداری قدیم را دیوانسالاری می نامیدند. و دیوانه به آن جهت میگفتند که گویی دیو ها، عقل او را به یغما برده و چون خودی کرده اند
باری غرض از این مقدمه آن بود که توضیح دهم ، در ادامه نوشته به جای کلمه آسایشگاه و بیمارستان اعصاب و روان، کلمه دیوانه خانه بکار خواهم برد و به جای کلمه بیمار روان، دیوانه.
و این نوعی ارادت من است به این واژه.
برای ترخیص یکی از مددجوها به دیوانه خانه رفته بودیم. دیوانه ها در حیاط دیوانه خانه بودند و یا در راهرو ها در حال قدم زدن، تقریباً هیچ کار مفیدی نمیکردند یا نمی آموختند.
معمولا اگر در آن شیفت ،کاری اداری و انتظار در آن اداره داشته باشم با خودم یک کتاب، همراه میکنم. مقدمات ترخیص را آماده کرده بودم و همکارم هم در آسایشگاه، یا همان دیوانه خانه، کارهای اداری دیگر مددجو را انجام میداد. در وقت حسابرسی، کتاب را به نصفه رسانده بودم،
کتاب اعترافات نوشته ها و داستان های کوتاه نوشته ابراهیم پور.
با داستانهایش هم گاهی خندیده بودم.
پس از گرفتن برگه ترخیص وارد دیوانه خانه شدم. هر چه گشتم همکارم را نیافتم و کمی نگران شدم، یعنی بین این همه دیوانه یُغور که در حال قدم زدن هستند، او کجاست و چه شده است؟
در نهایت در اتاق روانشناسی دیوانه خانه در حال گفتگو با روانشناسان مجموعه یافتمش. به ایشان دل نگرانی ام را انتقال دادم و جمله قشنگی از او شنیدم:
«تنها جایی تو این مملکت که من در آنجا نمیترسم و حس امنیت دارم، همین دیوانه خانه است».
مددجویمان را آماده کرده بودیم که از دیوانه خانه خارج شویم، یکی از دیوانه ها آمد کنارم و گفت:
کتابت را به من میدهی بخوانم، حوصله ام سر رفته.
نامش را پرسیدم و نوشته ای مبنی بر هدیه به او در کتاب گذاشتم و در گوشه کتاب تاریخ زده و به او دادم.
تا به حال هدیه کردن هیچ کتابی به اندازه این کتاب برایم لذت بخش نبود.
به نظرم جا برای کتابخانه، و کتابدرمانی به شیوه بلند خوانی، قصه خوانی، بسیار وجود دارد.
بروی آنجا و برایشان رمان و داستان های نوجوانان بخوانی. در امن ترین نقطه و دیوانه ها گوشت دهند.
@parrchenan