سرکار خانم...
حدس میزنم بازیشان بود. نوعی امتحان کردن فضایی جدید. بزرگترینشان سابقه دو سه بار بودن در مرکز کودکان کار بهزیستی را داشت.
برای کارهای اداری پذیرش شان با آنها همراه شدم.
برداشتهایی از چندین ساعت بودنمان را مینویسم.
برداشت اول
بشدت به دنبال احترام بودند.
وقتی نامش را پرسیدم:
گفت سر کار خانم فلانی ( نام و نام خانوادگی اش را گفت)
و تقریبا دو ساعت اول هر سه آنها را آنگونه که دوست داشتند صدا کردم. و وقتی که رفاقتم را پذیرفتن با نام کوچک.
احترامی را خواهان بود که در خانه ندیده بود، در خیابان برای خودشان ندیده بودند اما از مردم برای یک دیگر بسیار دیده بودند. گویی حسی از تعلق به جامعه را از طریق خواستن این احترام خواهان بودند.
و وقتی که این احترام اجابت شد تا به انتها مجبور شدند در این ادب، تا حدودی بمانند.( الفاظ نامربوطی که قبل از صبح، لیدر گروهشان بیان کرده بود، دیگر شنیده نشد).
کتابی به نام رساله ای کوچک برای فضیلت های بزرگ میخوانم که پایه اخلاق و فضیلت را ادب معرفی کردهاست.در واقع خود ادب را فضیلتی نمی داند اما پایه بزرگترین فضیلت های انسانی میداند. چرا که به ریایی که در درون ادب است، جهت رسیدن به فضیلت را به انسان و کودکش نشان میدهد.
در اینجا نُمود آن را دیدیم. با اینکه فضای گفتگویی این سه کودک در مقام ادب نبود اما چون خواهان ادب شد، و آن را دریافت کرد، با این که در کنه این رفتارش( ادب) صداقتی نبود، اما تا پایان داستان بر این راه ماند.
برداشت دوم
چیزی به اسم حسرت در زندگی شان بود. از این که دوست داشتند همکارم، مادر آنها می بود. از این که دوست داشتند دختر من میبودند. حسرت داستن خانواده ای پر محبت داشتند.
دخترک دومی که مغر متفکر گروهشان بود و از لیدر گروه کوچکتر اما عاقل تر بود. حسرت خود را اینگونه بیان کرد:
ما را پانزده سالگی شوهر میدن.
حتی گویی این فرار از خانه برای یافتن راهی برای به کنترل آوردن زندگی خود بود. این دختر بسیار عاقل و مهربان بود و با بقیه گروه و حتی کودکان کار فاصله معناداری داشت.
برداشت سوم
میل به دیده شدن و محبت داشتند.
پس از آنکه مرا به عنوان دوست خود پذیرفتند تا آخرین لحظه رسیدن به مرکز مربوطه آواز خواندند و سرود
به دخترک باهوش گفتم چشمان زیبایی داری ( همچون نوزادان، بیشتر حجم چشم را سیاهی مردمک تشکیل میداد). گفت آره میگن چشمام سگ داره.
در میانه راه به همکارم از جهت توجه به چشمانش حرفی خواستم بزنم که همکارم، حرفی دیگر وسط کشید و سخنم ناقص ماند. همین که حرفهای همکارم تمام شد، دخترک گفت به همکارت بگو چه میخواستی بگی؟ میدانست از زیبایی چشمانش میخواهم تعریف کنم و وقتی که گفتم، حس غرور و را میشد در او دید، چشمانش برق میزد. چشمانش غنج میرفتند
دیدار و همراه شدن با این کودکان فرصت خوبی بود که نصیبم شد. که در انتها یک ای کاش باز بر دلم نشست:
ای کاش من همه بودم( قسمتی از شعر صالح اعلا)
( ادامه این پست شاید وقتی دیگر)