ادامه پست قبل


با دختر بچه ها در ماشین گشت نشسته بودیم، آمدم صحبت کنم، آن عاقل ترین گفت:
عینکِت رُو بردار

عینک دودی زده بودم و یادم رفته بود که بر صورتم مانده و او خواست اگر قرار است دیالوگی صورت پذیرد، دریچه چشمان فرد مقابلش را ببیند.

همین یک جمله نشان میداد؛ خیابان به او خیلی از عناصر عمیق روابط انسانی و ارتباط بین آدم ها را به او یاد داده است.
این که با انسانی به یک گفتگو خود خودم _ خود خودت نمیرسی مگر اینکه همه طرف با تو باشد، حتی چَشمانش.
واقعا جا خوردم از این همه درایتی که در او بود

در ادامه راه و در همین ماشین گشت نشسته بودیم و آنها مرا به عنوان دوست خود پذیرفته بودند که یکیشون گفت:
اخوند
و چند ثانیه بعد آن دیگری زد بر سر نفر سوم.
داستان را ازشان پرسیدم که چیست؟

:« بازی است که خودمان برای خودمان درست کرده ایم و اینکه هر کس آخوندی در خیابان دید، اول دست به دهانش میبرد و سپس گوشهایش و در نهایت دست بر سر می‌گذارد و اگر آن دو دیگر نتوانستند سریع این حرکت را انجام دهند یک پَسی از آن دو نفر دیگر میخورد»
انصافا بازی خلاقانه ای اختراع کرده بودند.

و یک سوال در ذهنم چرخید؟ چرا نقطه شروع بازیشان مشاهده این قشر و طبقه است؟

و کارکردی برای این بازی شان به صورت علی الحساب پیدا کردم:
با این که بازی شان رنگی از خشونت داشت اما به آنها یاداوری میکرد، در خیابان زرنگ و تیز باشند و مشاهدات خود را سریع آنالیز کنند، و اگر نکنند ضربه را خواهند خورد. در خیابان دشمنان بسیاری دارند، یکی از بزرگترین دشمنان آنان، شهرداری است‌.

به نزدیک مرکزی که باید آنها را تحویل میدادیم رسیده بودیم. دخترک لیدر نیمه دراز کش شده بود و سر بر زانوی دخترک باهوش گذاشته بود و دخترک داشت موهای سرش را نوازش میکرد.
مرا نگاه کرد
گفتم: به رفاقتتان حسودیم شد.
دخترک ناز کننده گفت: واقعا؟! و خنده ای بر لبشان نشست. وقتی که به مرکز مربوطه رسیدیم با جارویی که در ماشین بود، آشغال پوستها کیک و ساندیسی که همکارم برایشان گرفته بود را دخترک جارو زد و ماشین را تمیز کرد و باز جمله اش را تکرار کرد:
به ما سر بزن.

این هم پایان داستان دخترکان گل فروش

parrchenan@