بیگناهم
پسرک در خانواده بی مسیولیتی بود. نه پدر و نه مادر مسئولیت او را قبول نمیکردند. ول بود. مدرسه باری به هر جهت میرفت و وقتی میرفت چیزی یاد نمیگرفت.
نزدیک به یک سال درگیر پرونده بودیم و کجدار و مریض جلو رفتیم. حتی این احتمال را دادیم که شاید مشکل ذهنی داشته باشد. روانپزشک دید و گفت مشکلی نیست . کسی نبوده که با او کار کند تا اجتماعی شود تا یاد بگیرد. در نهایت تصمیم گرفتیم کودک را از خانواده جدا کنیم تا پدر و مادرش نزد مقام قضایی بروند و آنجا حساب پس دهند و شاید که اتفاقی افتاد.
پسر خوبی است. چندین بار مرا دیده بود همکارم دستش را گرفته بود که احیانا در نرود. و در ماشین گشت در بین راننده و کمک راننده نشست.
وقتی که پیاده شدیم تا به مرکز مربوطه تحویل دهیم، با لحنی آرام و نیمه لبخند که طبیعی صورتش بود و لحنی پسرانه و بامزه طوری گفت:
به خدا من بیگناهم.
نزدیک به یک سال درگیر پرونده بودیم و کجدار و مریض جلو رفتیم. حتی این احتمال را دادیم که شاید مشکل ذهنی داشته باشد. روانپزشک دید و گفت مشکلی نیست . کسی نبوده که با او کار کند تا اجتماعی شود تا یاد بگیرد. در نهایت تصمیم گرفتیم کودک را از خانواده جدا کنیم تا پدر و مادرش نزد مقام قضایی بروند و آنجا حساب پس دهند و شاید که اتفاقی افتاد.
پسر خوبی است. چندین بار مرا دیده بود همکارم دستش را گرفته بود که احیانا در نرود. و در ماشین گشت در بین راننده و کمک راننده نشست.
وقتی که پیاده شدیم تا به مرکز مربوطه تحویل دهیم، با لحنی آرام و نیمه لبخند که طبیعی صورتش بود و لحنی پسرانه و بامزه طوری گفت:
به خدا من بیگناهم.
گاهی آنچه در فیلم ها دیده ام و دیالوگ هایی که شنیده ام در کارم نُمود عملی پیدا میکند.
شاید گناهش این بود که فرزند پدری بود که مشکل مغزی داشت. شاید گناهش مثل همه ما بود، همه بشر که« پدرمان»، آن گندم لعنتی را خورد و ما پرتاب شدیم. پرتاب و معلق شدیم و ماندیم و انقدر ملق زدیم و میزنیم که سرگیجه گرفتیم و داریم و خواهیم داشت . آری گناه او همچون ما فرزندان پرتابی است.
گناه او فرزند «پدر» بودن است.
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
«پدرم»نیز بهشت ابد از دست بِهِشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
@parrchenan
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|