با پسرک در اداره مربوطه نشسته بودیم تا کارهای اداری انجام گیرد و پذیرشش در بهزیستی انجام شود‌ از توی کیفم شیطونکم را در اوردم و شروع به بازی کردن کردم و بعد به او شیوه بازی کردنم را یاد دادم. خوب بلد نبود مثل توپ بسکتبال باهاش کار کند. شیطونک یکهو میرفت آن سمت سالن. بدو میرفت می اورد و دوباره روز از نو.
دخترکی سه چهار ساله نظرش به بازی ما جلب شد. می شلید. شل شل آمد سمت توپ. پسرک توپ را دستم داد و گفت من بلد نیستم با این بازی کنم( مهار کردن شیطونک آسان نیست). جلوی دخترک توپ باری کردم. صندلی های مرکز مربوطه جوری است که آدم در آن فرو میرود و وقتی دخترک داشت توپی که زمین میخورد و می‌رفت هوا را تماشا می‌کرد، با توپ چشمانش به آسمان میرفت و دهانش باز می ماند دقیقا روبرویم بود. رخ به رخ بودیم. چهار پنج دندان تا از دندان های جلویش خراب بودند. هی الکی اسم پراندم که نامش را کشف کنم. مادرش گفت نامش رقیه است.

یاد چند هفته پیش و اداری دیگر افتادم که دخترکی که گریه میکرد را بادکنکی برایش پر کردم و با آن شروع به بازی کرد. مادرش افسرده حال گفت نامش رقیه است، پدرش تو سوریه شهید شده.

دیگر دنبال احوال و سر حرف باز کردن این رقیه نرفتم، ترسیدم باز خبر پدر کشته شده ای در سوریه را مادرش بدهد و غصه ام بگیرد بر کودک، کلی سوال در ذهنم بدمد و روانم را بخراشد.
در حالت رخ به رخ که بودیم برق چشمان رقیه را میشد ببینم. عروسکی بهش دادم نخواست. چَشماش دنبال توپ بود. شاید شَل بودنش اجازه نداده بود هیچ بزرگی برایش توپ بگیرد‌
کار بزرگ‌ترهایش تمام شده بود و بیرون میرفتن.
شیطونک را در دستان رقیه گذاشتم. رفتن.
پسرک برگشت نگاهم کرد گفت: تو همیشه اینقدر مهربونی؟
پسرکی که یک نماد در خانه همیشه برایش آماده بوده. چوب بلندی کنار در، که پدرش او و مادرش را اگر خواست کتک بزند، دم دستش باشد.

این سوال پسرک مرا یاد سخنی منسوب به علامه طباطبایی انداخت:
‍ به علامه طباطبایی عرض کردم آقا! من
عجول و بي صبرم، حوصله معطلي ندارم!
در يک جمله برايم عصاره همه معارف اسلام را بيان کنيد!
خنده مليحی کرد و فرمود:
با همه مهربان باش.

 

بیایید با هم مهریبان( لهجه ترکی) باشیم. مهریبان تر. تر تر

parrchenan@