صبح وارد اداره شده بودم و چون صبحانه نداشتیم وقت کافی داشتم پرونده های خود و همکارم را مرور میکردم. پرونده دختری دانش آموز را میخواندم که قلقک شده بود داروهای خواهرش را یکجا بخورد و بغصی در سینه احساس می‌کرد که همه از علائم افسردگی حکایت داشت. خوانش پرونده را که تمام کردم، حسش میکردم دخترک، چقدر بد بخت بوده و میتوانستم حق بدهم اش که انتحار کند.

دختری که در کودکی دو سه سالگی اش عامل فروش مواد توسط مادرش بوده و با مادرش به زندان رفته و تا شش سالگی در زندان بوده و وقتی از زندان در آمده و رفته نزد خواهرش، اما او اور دوز میکند. از خواهر تنی کوچکترش جدا زندگی میکند و اینک در خانه خواهر ناتنی اش است.
وارد منزل خواهر ناتنی میشویم. با روی باز از ما استقبال میکند. خواهر دخترک اول داستان زندگی عجیب خودش را با پدر و مادرش میگوید. اینکه در زمانی که به ملاقات پدر در زندانی در شهری دیگر رفته بودند، ماشین تصادف میکند، مادرش می میرد و برادرش فلج میشود و خواهرش بشدت مصدوم.
اینکه از وجود دو خواهر کوچکتر بی اطلاع بودند تا یک شبی رویا میبیند که یک دخترک کوچک مو فرفری گرسنه ای را از او میخواهد سیرش کند.
خواهر دخترک خیلی بیان قوی داشت و آدمی بشدت برون گرا بود. من هم بشدت علاقمند به داستان شده بود و راوی خیلی خوبی نیز هم. راوی ادامه می‌دهد که فردای روزی که خواب دیده بود، دختر نامادریش تماس می‌گیرد که آنها دو خواهر دارند از پدر اینها و مادر خودشان که شرایط خوبی ندارند و در یک خاور در ته شهری دیگر زندگی میکنند.
:گرسنه هستند اگر می‌شود بروید غذایشان دهید.
راوی میگوید یاد خواب شبم افتادم، به شوهرم زنگ زدم و داستان را بیان کردم و او گفت : بریم.
وقتی آنها را در پشت خاور دیدند که مادر با مردی دیگر در حال مصرف بوده و وضعیت بچه ها که دو دختر بودند، هیچ خوب نبود. دخترک کوچکتر موهای فرفری داشته. آنها را بر میدارد و می آورد تهران و یکی از دخترها را او و دیگری را خواهر دیگرش در شهری دیگر نگه میدارند. اکنون نزدیک هفت سال است که با آن ها زندگی میکند و خودش مغازه زده و هزینه خود و دختر و خواهرش را در می آورد .
راوی، کوهی بوده و هست برای خودش. همچون ققنوس خاکستر شده و دوباره از خاکستر خود سر برون آورده است.
حال دخترک داستان ما با این داستان زندگی و کودکی که داشته را باید کمک کنیم.
دختری که اینگونه دست سرنوشت او را تا به اینجا کشانده.
دخترک یک حجب و شرمناکی مخصوص خود داشت
بیتی از حافظ به ذهنم می آید و با خوانش آن منزل را ترک میکنیم:
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد.

به ماجرا از نگاه کلان تری مینگرم. اینکه چندین بار همکارانم رفته بودند و آدرس را نیافته بودند. اینکه راننده بدون آنکه به ما بگوید به حول و حوش آدرس رفت. اینکه من و همکارم سرانجام آدرس را یافتیم و تا خارج از ساعت اداری هنوز در منزل آنها بودیم.
گویی جریانی قوی از راز قوطه بودیم.
در مترو سوار شدم تا به منزل و افطار برسم.
به چهره مسافران مترو دقیق میشوم. پشت این چهره‌ها چه داستانی خوابیده است؟ راوی چه داستانی خواهند بود؟
پرتاب میشوم به سال پیش که مشاورم ازم پرسید:
فکر کردی برای چه بدنیا امده ای؟
: مشاهده کنم و راویش باشم. رودراوی باشم.
به گفتگوی با همکارم قبل از پیدا کردن آدرس فکر میکنم، پیرامون رنج انسان، انسان ها صحبت میکردیم.


آيه ي ٤سوره ي بلد
لَقَدخَلَقناالانسان َ في كَبَد


ما انسان را در رنج آفریدیم.
در مترو به تفسیر آیات قرآنی میر کمالم دلم تنگ گرفت.
حال برای دخترکی که تا به اینجا آمده‌ یا شایدم رسیده، میخواهیم این کارها را انجام دهیم.
۱. مشاوره خود و خواهرش( جالب آنکه به خواهرش، خاله می‌گفت). این را از طریق خودمان و صدای مشاور انجام خواهیم داد
۲. دخترک چند سال پیش کلاس شنا رفته و اینک که دست خواهرش به دلیل سخت شدن مناسبات اقتصادی کشور تنگ است، میخواهیم برایش در تابستان کلاس شنا ثبت نام کنیم(این را از طریق آفتاب کاران پیگیر خواهم شد)،احتمالا برای تغییر فضای روانی دخترک شنا یکی از بهترین گزینه هاست بخصوص که خودش هم ابراز علاقه کرد
۳. وضعیت دندان هایش خوب نبود و این کاملا در روان دخترک اثری سو گذاشته بود.( کیست یاری کند؟)
۴. وضعیت لوزهای دخترک هم خوب نبود و در آخرین ویزیت پزشک گفته باید عمل شود ( کیست یاری کند؟)
بی تو ای دولت بیدار کجا باید رفت؟
بی توای معدن اسرار کجا باید رفت؟
از ستم پرشده این شهر و نیاید بادی
بی تو ای قافله سالار کجا باید رفت؟
هرطرف روبه مکار به حیلت مشغول
بی توای صاحب انوار کجا باید رفت؟
پرشده گرگ فزونخوار و نباشد راهی
بی توای پیر و جلو دار کجا باید رفت؟
باده خواران همه دربند ستم زندانی
بی توای ساقی خمار کجا باید رفت؟

شاهد( استاد قنبری)

parrchenan@