فلسفه عکس گرفتن
در انتهای دشت لار بعد از عبور از زدن به آب با چنبر بودم و تنها، سرعتم را کم کرده بودم که از دوستم کمی فاصله بگیرم. رودخانه پر آب بود و حتی ماشین های شاسی بلند هم جرئت به آب زدن نداشتن و پس این تنهایی عمیق تر، تنها تر ، سکوت تر بود. قسمت پیچ بین دو کوه بود و حتی بادی نبود، علفهای بلند و گلهای رنگ به رنگ بود و در سوی منظر رودی که جریان داشت. کوه های صخره ای از آنهایی که گویی همین دیروز مذاب بودند و امروز سرد شده اند و در نهایت دماوند سفید سفید که انگاری، الماسی است.
صدای بادی نبود و سرعت کم کرده بودم و صدای بادی هم که ناشی ار رکابیدن خودم باشد هم نبود، فقط صدای زنجره ها بود. گویی در متن فیلم های کروساوا با موسیقی متن زنجره ها هستم، لحظه آرامش، لحظه بهشت گویی، لحظه خود خود بودن، لحظه خدا بودن، حتی.
از چنبر پیاده شدم عکس گرفتم، یاد سوال چند روز پیش خود افتادم : چرا عکس میگیریم؟
صدای بادی نبود و سرعت کم کرده بودم و صدای بادی هم که ناشی ار رکابیدن خودم باشد هم نبود، فقط صدای زنجره ها بود. گویی در متن فیلم های کروساوا با موسیقی متن زنجره ها هستم، لحظه آرامش، لحظه بهشت گویی، لحظه خود خود بودن، لحظه خدا بودن، حتی.
از چنبر پیاده شدم عکس گرفتم، یاد سوال چند روز پیش خود افتادم : چرا عکس میگیریم؟
جوابش را یافته بودم؛ تا ««این»» لحظه همین حال را برای ابد نگه دارم. اجازه ندهم ««این»» به « آن» ، گذشته، دیروز، تبدیل شود. که زمان را با عکس گرفتن فریز کنم.
بارها پیش آمده پس از پایان برنامه و مشاهده عکسها، از خودم پرسیده ام من اینجا« رفته بودم»؟
عکس میگیرم که زمان« حال» را زمان« اکنون» را فریز کنم.
در مترو ایستاده ام و مسافر کناری «صد »سال تنهایی را در حال خوانش است. به دشت و« آن »لحظه و صدای زنجره ها فکر میکنم. گویی هزار سال از «آن» میگذارد.
هر چه عکس گرفتم که « این» به « آن » تبدیل نشود، نشد.
فلسفه اش را یافته ام.
پاسخش را هم:
زهی خیال باطل.
@parrchenan
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|