راضیه
مدتها بود در مرکز ما بود و دردسر های زیادی هم برای خودش و هم مربیانش ایجاد میکرد. عاشق آلوچه و لواشک بود. هر وقت برای خودم میخریدم او هم به یادم می آمد و میگرفتم. روزهایی که قاطی بود معمولاً در کمدم لواشک داشتم که بفرستم برایش.
از بیمارستان ترخیص شد و از من و همکارم پرسید:
من و میبرید توانبخشی؟
قیافه جدی به خودم گرفته بودم وگفتم نمیدانم.( چون پرونده مال ما نبود اصلا پیگیر اون نبودم و نمیخواستم هم باشم اما حدودا میدانستم که قرار است همان جایی که وحشت داشت برود )
همکارانم مجبور میشدند دروغ بگویند که نه باز میگردی شبانه روزی.
از بوفه بیمارستان، زغالاخته و لواشک و بستنی براش میگیرم و تا زمانی که همکارمان به ما ملحق شود، لواشک را همچون دختر بچه ای مشتاق لیسید و تمام کرد( لواشک را باید چون کودکان لیسید). برای اولین بار ازم تشکر کرد. آنچنان به بوی لواشک بزاقم ترشح میکرد که رفتم یکی هم برای خودم گرفتم که بعد از افطار بخورم.
وقتی که کیلومترها از تهران فاصله گرفتیم و رسیدیم به مرکز توانبخشی مربوطه، از ماشین پیاده نمیشد. چندین دقیقه زمان دادیم و توضیح دادیم اگر اینجا نورمال باشد امکان جابجایی اش خواهد بود.
وقتی به مرکر مربوطه توحیلش دادیم، ازش پرسیدم:
راضیه از دستم ناراحت نیستی که؟
از تو نه ، از ریس اسکولت ناراحتم.
این اسکول را آن قدر بامزه ادا میکرد.
طرف را از گوشه چشم نگاه میکرد و زیر لب، اسِ اسکول را میکشید بدون آنکه لبش تکان بخورد آرام میکفت: اسسسکل
انصافا راضیه قربانی جامعه ناموجه امروز و سیستم معیوب گاو شتر پلنگش و خانواده نابسامانش شد. تا چه زمانی آنجا خواهد بود؟ نمیدانم . شاید سالها.
الهی حالش خوب شود و بتواند در اجتماع حضور پیدا کند.
parrchenan@