چهارشنبه 30/5/87  ساعت 6 تهران را به مقصد چالوس با اتوبوس‌هاي تهران – نوشهر ترك كرديم.در مرزن آباد از اتوبوس پياده شده و به سمت رودبارك ماشين گرفتيم. شب را در رودبارك و هتل فدراسيون گذرانديم( نفري 2500) و صبح با نيسان به سمت تنگ گلو رفتيم كه نزديك به 35 كيلومتر است.( هر نيسان 35000 تومان).

از تنگه گلو تا حصار چال 2 ساعت طول كشيد و ما پس از برپا كردن چادر و خوردن صبحانه ساعت 10 به سمت قله حركت كرديم و در ساعت 2:30 بر روي قله 4850 متري علم كوه ايستاديم. در راه 4 نفر از بانوان فرهنگي شهر بهار استان همدان به ما ملحق شدند و از گروه 17 نفره آنها آن 4 نفر توانستند قله را صعود كنند.

مسير بازگشت از كنار يخچال بزرگ حصار چال و خرسان مي گذشت و ما از مناظر بديع آن چشمانمان روشن و اذهانمان متعجب مي شد .شب را در حصار چال خوابيم . مهتاب زيبايي دشت را روشن كرده و قله لشگرك چون ديوي بر منطقه سايه انداخته و هوا  بس سرد بود. صبح كه از خواب بيدار شديم متوجه شدیم كه ديواره چادر يخ زده است و آبها یخ زده اند . پس از صرف صبحانه ساعت 8 به سمت گردنه هزار چم در جنوب غربي حصار چال حركت كرديم و در ساعت 9:30 بر روي گردنه ايستاديم. از آنجا تا قله هاي لشگرك بزرگ و كوچك 30 دقيقه زمان نياز داشتيم تا اين دو قله را نيز صعود كنيم . ساعت 10:15 از گردنه هزار چم و روي خط الرس به سمت گردنه ميش چال حرکت کردیم. پس از تراورس بسيار زيبايي كه از زير قله گردون كوه مي گذشت به خط الرس گردون كوه- ميش چال رسيديم. با اصرار دوستان، 2 نفر از گروه به سمت قله گردون كوه رفته و بعد از 40 دقيقه قله را صعود كرديم. بر روي قله يك علامت فولادي و سنگين از راه آهن ايران قرار داشت .بعد از آن به سمت گردنه ميش چال رفته و ساعت 2 از روي گردنه به سمت دره 3000 فرود آمديم. در كنار سرچشمه رودخانه 3000 نهار را خورديم. سرچشمه نسبت به 4 هفته پيش كه ديده بودم تقريباً خشك شده و آب رودخانه به يك – پنجم رسيده بود.همين كه ناهار تمام شد تگرگ درشتي به مدت 45 دقيقه شروع به بارش كرد و زمين را سفيد پوش و ما بعد از ماهها پانچو ( لباس بارانی بزرگی که فرد وکوله آن را در بر گرفته و او را در برابر باران محافظت می کند) پوش شديم .ساعت 6:25 به آب گرم رسيديم ولی این بار آب گرم بسيار خلوت بود. بعد از خوردن مقداري ماست و نان تن خود را به آب گرم ،و معدني آنجا سپرديم و نزديك به 3 ساعت در آب بوديم. آب در يك گودال 5 در 3 متر كه شبيه غار است جمع مي شود و براي تني كه 2 روز با كوله سنگين راه رفته چون لالایی مادر بر بچه  مي ماند. مردم محلي به آب بسيار اعتقاد دارند و معجزات زیادی را به آن نسبت مي دهند . از جمله آنكه بسياري پس از سالها توانسته اند پس از شستشو در آن آب بچه دار شوند و ...

در راه آقاي نقوي( از بزگان كوهنوري در ايران) را ديديم كه با خود يك كوهنورد فرانسوي به نام ماريان را آورده بود و توانسته بودند قله هاي علم وهفت خواني را صعود كنند،.بعد از آب گرم چشمانمان خمار بود و به خواب نياز وافر داشت.

صبح ساعت 8 به سمت پايين حركت كرديم و من چون آب گرم زنانه شده بود نتوانستم از دهانه آن عكس بگيرم.

ساعت10:10 ما در روستای شهرستان بودیم.

دوباره آقای نقوی و همراهشان را دیدیم و من با این زبان شکسته انگلیسی دلماج گروه شدم .او که 5 روز بود به غیر از no و yes چیزی نشنیده بود . بشدت استقبال کرد و ما تا شهسوار با او و نقویان همراه بودیم . آقای نقوی،  ماریان را به احمد آقا سپرد و تا تهران همراه ما بود. او 30 سال داشت و نزدیک به 18 کشور جهان رفته بود. فرد اکتیوی بود و اگر نمی توانست منظور  خود را از طریق زبان بیان کند با ÷انتومیم و حرکات دست به آدمی می فهماند. همه چیز را بی ÷رده می گفت از معایب و محاسن کشورهایی که دیده بود. از این که بوش و احمدی نژاد هر دو دیوانه هستند و اینکه خاتمی را دوست دارد. از ایران بشدت خوشش آمده است و برای سال بعد از ما قول گرفت که او را دماوند ببریم. در یک کم÷انی ÷وشاک کار می کرد وبا این حال یک زندگی متوسطی داشت و البته در کشور اس÷انیا  فعلاً زندگی میکند . حساب ملتها و دولتها را از هم جدا کرده  و ایرانیان را مردمی مهربان و جمعی یافته بود حال آنکه به نظر او  در ارو÷ا مردم فردا گرا هستند. اما در کشور ما جاده ها ترافیک دارند .مردم شهرها و جاده ها را کثیف می کنند و قانون را اجرا نمی کنند. از اینکه 3 هفته روسری در سر داشته باشد مشکلی نداشت اما اگر این  برای تمام عمر ش می بود ، غیر قابل قبول می شد.

با این که تجربه جهانگردی بسیاری داشت اما هرگز خود را نمی گرفت و خاکی خاکی بود.در حالیکه فکر کنم دختران ایرانی دقیقاً برعکس این باشند.زیاد خود را می گیرند حال آنکه در چنته چیزی ندارند( البته نه همشون)

بسیار شجاع بود با اینکه گفته بودند در ایران مرگ انتظارت را می کشد قبول کرده بود به ایران سفر کند و از کرده خود خیلی خوشحال بود . از زبان عربی بدش می آمد و آن را احمقانه می دانست.از فرهنگ عربی بعضی از کشورهای عربی اصلاً خوشش نمی آمداما از لبنان ومراکش خوشش آمده بود.بارسلون را از لحاظ آب و هوا و ÷وشش گیاهی شبیه  شمال ایران می دانست. از کوههای ایران بسیار خوشش آمده بود و صعود به علم کوه را نسبت به هفت خوان آسانتر یافته بود( چرا که روی قله هفت خوان بودند که رعد و برق  شروع به زدن میکند و او از شدت ترس شروع به گریه کردن می کند).

و ما بعداز 10 ساعت ترافیک در جاده چالوس به تهران رسیدیم.

شاید از او در آینده بیشتر نوشتم.