موسم هجرت به شمال
سوار چنبر شده بودم و انواع افکار و اذهان و فلسفه های مرگ و نیستی و نابودی بر ذهنم هجوم می آورد. رکاب میزدم و افکارم راه خود را پیدا میکنند. معمولا کتابی که میخوانم، پس از پایان خوانش از خودم سئوالی میپرسم: « این کتاب خواندم و نتیجه گرفتم که...؟»
اما با کمال تعجب پس از خوانش کتاب «موسم هجرت به شمال »جواب واضحی نداشتم، اما چیزی در وجودم قلیان میکرد. «لعنت به تو مصطفا سعید»، دیلوگی بود از کتاب که در ذهنم تکرار میشد. خوانش این کتاب یک اجی مجی است که قسمتی که تا به حال زیاد با آن سر و کار نداشته ای را « رو» می آورد. نمیدانم نامش چیست؛ شاید فرشته مرگ، شاید میلی مقابل هستی، میلی به نیستی. واقعا نمیدانم ،« این» نامش چیست؟ شده جایی خیره شوید و دوست نداشته باشید از آن حال خارج شوید؟ زل بزنید و تا به ابد در آن باقی بمانید؟. رانندگی کنید و به صحنه ای محو از جاده نگاه مستقیمتان، گیر کند و دل کندن از تغییر نگاه برایتان ناخوش آید؟
نام این میل به ابدیت در چنین صحنه های خاصی چیست؟ نمیدانم، فکر کنم ارتباطی به میلی ،چیزی حرفی ،غده ای، هورمونی به نیستی داشته باشد.
و این کتاب، «نمیدانم آن چیز» را رو می آورد. در حال رکابم و در عین این افکار سر خوشم.😊 به واسطه شغلم، با خودکشی و افکار خودکشی بسیار درگیرم. تقریباً هفته ای یکبار، حداقل.
در حال رکابیدن یاد پاسخ فانتزی که ساخته بودم می افتم. اگر قرار بود انتحار کنم کدام راه؟
صبر میکردم تا پیش بینی آب و هوا، و روزی پاییزه و بارانی، صعود به ارتفاعات را انتخاب میکردم و تا رسیدن به قله در لحظه ای، آنی، صاعقه ای و دیگر هیچ. هیچ هیچ هیچ.
همچنان در حال رکابم و در پیاده ولیعصر رو به شمال، آرام آرام به جلو پیش میرانم. همچون نیل. برگ درختان چنار پر از برگ را نوازش میکنم. یک سوال؛
آیا تا به حال شده، اوج زمان هستی ، بودن ، زنده گی ،را در خود کشف کنید؟
برای من لحظه ایست که در حال رکابیدن باشم و درختان پر از برگ جوان باشند. اول تابستان باشد و درختان شاداب. هیچ برگی از بی آبی خشک نشده و از شاخه جدا نشده باشد و بر زمین برگی نباشد. و من رکابنده دستی ، نوازشی بر برگهایشان بکشم . خصوصا در وضعیتی که دو شاخه دو طرف از دوسوی پیاده رو از دودرخت مقابل هم
و شاخه هایشان به هم رسیده باشند، آن برگها برایم لمسیدنی ترین اند.
آن لحظه اوج در اینگونه فضایی برایم رقم میخورد. یا در کوهستان و نوازش علفهایی که بالا آمده اند. دستی و نوازشی به آرامی. اوج اوج اوج هستی ام، اینکه زنده گی دارم نه مردگی در چنین لحظاتی است.
به شیب سخت مسیرم رسیده ام و متعجب و کمی هم خندان. که چگونه افکار و اذهان ابتدای مسیرم را که مستر مصطفی سعید رقم زده بود را به لحظه های نوازش « اوج»، در برگهای چنار خیابان ولیعصر منتهی شد. گویی میل به هستی، زایش، زندگی اجازه نمیدهد اجی مجی و افسون کتاب که آن میل «نمیدانم چی» را در وجودم رو آمده بود را ادامه دهنده و کارگردان افکار و اذهانم باقی بگذارد.
این کتاب از جنس خاصی است و به کسانی که فکر میکنند خاص اند یا همچون دیگران، همسان و هم آواز نیستند، پیشنهاد خوانش دارم.
کتاب
موسم هجرت به شمال طیب صالح
ترجمه رضا عامری
انتشارات چشمه
اما با کمال تعجب پس از خوانش کتاب «موسم هجرت به شمال »جواب واضحی نداشتم، اما چیزی در وجودم قلیان میکرد. «لعنت به تو مصطفا سعید»، دیلوگی بود از کتاب که در ذهنم تکرار میشد. خوانش این کتاب یک اجی مجی است که قسمتی که تا به حال زیاد با آن سر و کار نداشته ای را « رو» می آورد. نمیدانم نامش چیست؛ شاید فرشته مرگ، شاید میلی مقابل هستی، میلی به نیستی. واقعا نمیدانم ،« این» نامش چیست؟ شده جایی خیره شوید و دوست نداشته باشید از آن حال خارج شوید؟ زل بزنید و تا به ابد در آن باقی بمانید؟. رانندگی کنید و به صحنه ای محو از جاده نگاه مستقیمتان، گیر کند و دل کندن از تغییر نگاه برایتان ناخوش آید؟
نام این میل به ابدیت در چنین صحنه های خاصی چیست؟ نمیدانم، فکر کنم ارتباطی به میلی ،چیزی حرفی ،غده ای، هورمونی به نیستی داشته باشد.
و این کتاب، «نمیدانم آن چیز» را رو می آورد. در حال رکابم و در عین این افکار سر خوشم.😊 به واسطه شغلم، با خودکشی و افکار خودکشی بسیار درگیرم. تقریباً هفته ای یکبار، حداقل.
در حال رکابیدن یاد پاسخ فانتزی که ساخته بودم می افتم. اگر قرار بود انتحار کنم کدام راه؟
صبر میکردم تا پیش بینی آب و هوا، و روزی پاییزه و بارانی، صعود به ارتفاعات را انتخاب میکردم و تا رسیدن به قله در لحظه ای، آنی، صاعقه ای و دیگر هیچ. هیچ هیچ هیچ.
همچنان در حال رکابم و در پیاده ولیعصر رو به شمال، آرام آرام به جلو پیش میرانم. همچون نیل. برگ درختان چنار پر از برگ را نوازش میکنم. یک سوال؛
آیا تا به حال شده، اوج زمان هستی ، بودن ، زنده گی ،را در خود کشف کنید؟
برای من لحظه ایست که در حال رکابیدن باشم و درختان پر از برگ جوان باشند. اول تابستان باشد و درختان شاداب. هیچ برگی از بی آبی خشک نشده و از شاخه جدا نشده باشد و بر زمین برگی نباشد. و من رکابنده دستی ، نوازشی بر برگهایشان بکشم . خصوصا در وضعیتی که دو شاخه دو طرف از دوسوی پیاده رو از دودرخت مقابل هم
و شاخه هایشان به هم رسیده باشند، آن برگها برایم لمسیدنی ترین اند.
آن لحظه اوج در اینگونه فضایی برایم رقم میخورد. یا در کوهستان و نوازش علفهایی که بالا آمده اند. دستی و نوازشی به آرامی. اوج اوج اوج هستی ام، اینکه زنده گی دارم نه مردگی در چنین لحظاتی است.
به شیب سخت مسیرم رسیده ام و متعجب و کمی هم خندان. که چگونه افکار و اذهان ابتدای مسیرم را که مستر مصطفی سعید رقم زده بود را به لحظه های نوازش « اوج»، در برگهای چنار خیابان ولیعصر منتهی شد. گویی میل به هستی، زایش، زندگی اجازه نمیدهد اجی مجی و افسون کتاب که آن میل «نمیدانم چی» را در وجودم رو آمده بود را ادامه دهنده و کارگردان افکار و اذهانم باقی بگذارد.
این کتاب از جنس خاصی است و به کسانی که فکر میکنند خاص اند یا همچون دیگران، همسان و هم آواز نیستند، پیشنهاد خوانش دارم.
کتاب
موسم هجرت به شمال طیب صالح
ترجمه رضا عامری
انتشارات چشمه
@parrchenan
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|